فراموش باید کرد
و بعد احتمالا
قصه ها را
و اینبار
دیگر قصه نباید گفت
نقش اول قصه باید شد،
برای خواب کودکی معصوم..
اما تو، بزرگترین عامل بودی،برای گریه های شبانه ام
و اینگونه بود که من
دوستت نداشتم !
پس چرا خوابم نمی برد ؟
جملکی که نیمه شب سراغم میای
خوابو ازم میگیری
چرا فرار میکنی
پس کجایی ؟!
یاد شعر تنفرانگیزی می افتم
که برات سرودم:
" بوسم نمیاد !
اون چشای پر از نیازتو
جمع کن برو ! "
همه می رن، بی آنکه بخواهند
تنها میذارن
بی آنکه بدانند...
" و من
میرم...
یه روز
بی آنکه بدونم
برای همیشه"...
وقتی آشفتگی هایم،فلسفه هایم،اشعار باران نخورده خانه خرابم،دفترهای قدیمی خاطراتم،اندوهم، غصه هایم، از نظرت آنقدر زیبا می آید که با شور آنها را می نویسی يا مثل ديگران خود را شبیه من میبینی، وقتی حس میکنی گذشته ام حال توست...وقتی....وقتی..بغضم میگیرد ... انگار منهم هميشه يك آدم معمولي بودم..
و چه حس بدي
كه اندوه يك انسان
برای يك سري آدم
شیرین و خواندنی ست !
و خوشي هايش
براي يك عده ي ديگر
هرگز
پذيرفتني
نيست !
چند روزی خودم نباشم
اوی سربه هوای نبوده ام را
به تصور کشیدم...
هرگز
نمیدانستم
اینگونه خواستنی می شوم !
...
تصور میکرد
برای اثبات موجودیت
برای جاودانگی
باید خودش را
به سرنوشت بسپارد
و مرا
به خدا ...
او
فرمانش را
سپرد به ناخودآگاه
و رفت
به هرکجاهای بیجا ...
و ما
تنها
برای اثبات عشق
رها شدیم
به سوی
سرنوشت
و
خدا
**او هم
ما را زیاد
برد..
پ.ن : *او=من **=خدا
آنگاه که خط میشوی.
و
راهت دراز باد،
آنگاه که خط می خوری.
نیومده رفتی !
پ.ن:حرف
که داشته هاتو کامل کنه
نه اینکه عاشق داشته هات بشه !
به نااميدي
اميدوار شدیم
كه نايش
شرمنده شد
رفت...
حالا
ما
به میدش
اميدواریم !
من بودم ،
و آنكه كنارم ايستاد
شايد
تو ...
مردي
كه بين نگاه ما
سبز شد ،
فاصله بود
و او كه
نگاهم مي كرد
شايد
تو ..
دست و پنجه نرم میکنی
من
با
تو !
زندگی
فکر تو رو
مشغول می کنه
من
فکرمو
تو .
چقدر
از اینکه
بزرگترین درد یه آدمی،
خوشبختی ؟
تو فاصله
و آدمهایی
که می آیند...
انقدر
انقدر
سنگینم از نگفتن،
که با گفتن هم سبک نمیشوم !
فقط
یه گوشه بودم،
در یه ذهن.
از همیشه
تا هنوز !
در تنهایی زیست کردی
که فراموشت شد،
که تنهایی ...
دنیا را
پر کنم
با حرف هایم
و کارهایم
ولی دنیا هرگز
پر نشد !
"ما " بین خط های فاصله درحرکت بودیم.
"همیشه "
آمدیم که از فاصله ها سبقت بگیریم،
از زندگی باختیم،
زندگی هم عشقش را فروخت
به ما.
ما همیشه باختیم .
بین خط ها گم شدیم
و بیرون آمدیم
با گچ روی تخته سیاه نوشتیم
عشق مرد !
اما عشق نمرده بود، ما مرده بودیم...
آینه
آینه کو ؟
ترانزیت
روی خط های قرمزم
ویراژ میدهد
کثافت !
ترک دندانپزشک استامبولی هم
مدام میخندید
چقدر از خنده هایش
حسودی ام آمد..
آینه میخواهم !
هی غصه ی کوچک بزرگ من،
تو آن بغض لعنتی را می شناسی که لحظه های مستانه جلوی خنده ام را میگیرد ؟
تو می شناسی اش هان "؟"
داشتم
پلیس میشدم
که
ظاهر شد
یک شعر
ناگهان
توی من !
چرا دور میکنی خودت را از باز کردن کتابی کهنه و نزدیک میکنی خودت را به باز کردن کتابی تازه ؟
که صحنه خالی ست
گاهی
که در این خانه کسی نیست
که نوشتنم در اینجا
بی گاهی ست و گاهیست
تصادف ست
گاه هایم
تنهایی هایم
گاهی !
و تلفن مدام زنگ میخوره.
من تنهام
و تنهایی ام با صدای بی صدای تو پر نمی شود
نه
پر نمی شود.
-- غلط کردی !
ابدی
به قسم خوردنت قسم
دروغ میگویی...
قاطی کردی ؟
یک دقیقه از دست این کلمات آرامش نباید داشته باشم؟
عاصی ام کردی آشغال گه !
از این خط کنار جاده بیرون بزن
دلم گرفته..
و بردم
تا نمی دانم کجا
باشد
که برگردم
که باشم..
فاصله میگیرم
چوب میشوم
از سنگی که سنگ نیست...
انگار خودم باید
نفرین خودم را فوت کنم...
وقتی آدم هنور راه نرفته را می افتد،مجبور است که از خود دست بکشد
چاره ای نیست
باید قاطی کرگدن ها شوم...
از ما تا آرزوها، فقط همین یک خط را فاصله بود :
-------------------------------------------------------------------------
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
-------------------------------------------------------------------------
از ما تا آدم آرزوها :
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
بارها رفتیم ، ماندیم ، دیدیم ، و یا حس کردیم که رسیدم ،
اما اشتباه بود
خط ها ، خطــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنبود
بلکه فاصله هایی برای دور کردن مان از آرزوها بود ،
فاصله هایی که نه تنها ما را به خود نرساند، که تکه تکه از " درون" جدامان کرد،
و تو را نه تنها به من نرساند ، که باور بودنت را ، در من ،
فنا کرد .ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ
سرگرمی کاذبی ست
برای تنهایی ات.
درست شبیه چیزی
که نداری و
مردم میپندارند
که داری.
- نه !
خط های فاصله
حتی با عشق هم
پر نمیشوند !
مرا یاد علاقه هایی می اندازد
که با یک کنتراست خاص
نادیده گرفتمشان.
سیزده
همان نحسی علاقه است
که آنرا که بیشتر دوست داریم
از خود دورتر میکنیم
و آنرا که دوستش نداریم
میگذاریم آزادانه
قار قار کند ..
مامان !
چقدر دلم برای آغوشت
تنگ شده..
من هنوزم
فسلفه می بافم
کلافم تمام میشود، دوباره می خرم، دوباره می بافم...
هر روز.. هر لحظه .. هر ثانیه
من یک فلسفه بافم
خسته می شوم، از خودم، وقتی قرار است، مدام از تو بنویسم.
ببین که چه فلسفه باف شده ام، تازگی ها ، خط های فاصله هم که روز به روز بیشتر ،دل ها هم که سنگ تر
چه میخواهم بگویم ،
من ؟
پ.ن : بیا به این دو خط نگاه کن، یازده نیست، دو تا خط است که روبروی هم در حرکتند، بی انکه به هم برسند، یا بخواهند برسند، یعنی ما دو تا خط هم نبودیم ؟
که تو به من نرسی
و من
به " تو " قصه ای ،
که بیخود ساختمش
حتما او هم
به تو اش
که من نیستم ، فکر میکند..
حالا باورت شد چقدر بزرگ است خدا ؟ دیدی از من به خودت ، از خودت به خدا ، نزدیکتر شدی ؟ حالا باز هم بگو، خدا بزرگ است!
پ.ن : صفرت شدم، یکم شدی، اما بیخود دل دادیم، دهمان نمره قبولی نبود...
همه آدمهای غریبه اینجا
آشنا تر از تواند
مهربان تر ،
از تو یک سر و گردن به من
نزدیک تر.
اینها فکرم را میدانند،
ذهنم را میخوانند،
تو
نه فکرم، نه ذهنم ،
تو حتی
عمق نگاهم را هم
نمی دانی !
ولی به ه م نرسیدیم
هشت هم
حس دو تا یکی شدن
یا از دو تا جفت شدن،
نداشت !
دو دستت را که بر سرت گذاری
خوب که فکر کنی
میفهی
با همه نزدیکی ات
خطوط لبخندت
خط خطی های ذهنت
حتی از خودت
تا خودت
تا من
همه چیز،
همه چیز فاصله است.
گفتن آشفتگی هام
بافتن فلسفه هام
ساختن عقیده هام
و اثبات موجودیتی
که همیشه موجود نبود !
حتی حضور یک "من "
یا "گم شدن " م
درون آن "بارون شب"
تصادفی بود
با دست و پای بسته
و قلبی "نه شکسته"
ادامه میدهم.
سلام !
تنهایی راه برو ،
اسیر گندابت
نمیشم.
خیر پیش !
میتونه جواب قانع کننده ای باشه
برای داغون کردن یه آدم ؟
-حتما میتونه باشه..
صدای من نیست
صدای فاصله هاست
روی خطوطم
بپر !
و فاصله
تو یی ،
که نداشتمت ،
هرگز !