دوری باید کرد، دوری
و در را نباید گشود، به روی هر ترانه ای ، سرودی
پاهایم
جای چشمهای شما آدمک های بی خیال
میسوزد، مور مور میشود،
جای ترمز ماشینتان گاز میدهد،دستی میکشد،
منحرف میشود، گر میگیرد...
دست هایم،
دستم را نمینویسد،حرفم را نمی پذیرد، های هایم را پشت شیشه
هاه میکند..
هاه...هاه...
شیشه ها هم،دیگر مقاومت شیشه ای را ندارند..
تفکراتم را میگذارم درون خورجین پروانه دختر همسایه
و خودم را هم جا میدهم درون خودم.
که کسی هم نسوزد آنطرف ها
و دیگ هم نگوید به دیگ ، رویت سیاه !
پشت باید کرد به هرچه آدم هرجایی و هر تفکری
در باید رفت بی درنگ...
کنار شیشه ها بچسب
دهنت را باز کن بگو:
هاه..هاه..
تنهایی دارد لبریز میشود،
تو نشو، هاه.. هاه..
بسیار نزدیکتر از خودم با تو بودم
توی لحظه های گنگ و گیج همان زمان
وقتی که دست میکشیدی به گونه هایت
خیس میشدند چشمان من ..
احتراما در سفینه ای آن طرف شهر
جایی دور تر از تو و مشکلاتت
من دست و پا میزدم و تو
با آدمک های خاموش مسنجرت
دو دو تا چارتا میکردی..
دستم را میگذاشتم روی پیشانی ات که چه ؟
که دورترمان کند از هم ؟
که ادای یکی دوتا شدنها را در آوریم ؟
چه توقع محالی...
چقدر با هم
دوستی مزه مزه کردیم
اما چقدر زود رسید،شعر آخر من..
به فرض اینکه
تو تمام شدی،
و نفهمیدی که چرا اینگونه ات کردم،
و نفهمیدمت خدا چرا ؟
و خدا هم نفهمید چه گذشت بر ما ،
این شعر آخرم بود،برای تو..
به فرض اینکه این شعر آخرم بود
که بود.
اما تو میتوانی،
تا برای ابد بیدارم نگهداری...بیدار
خوب ، باشد، اینهم میگویم،خدا نگهدار.
گوشه ای از دل ما را با خود برد
...
و او که آمد
گوشه های دلش را با خود نیاورد !
پذیرفته میشود.
او كه میماند،
خودمانی میشد.
و او که میرود ،
افسانه ..
آبکیه ،
دوستی های امروزی
..
دوست داشته ها هم.
..
و دوست دار ها
دلی که زجر می کشد ،
دلی که تحمل می کند .
گاهی فقط رفیق راه باید
که باشد
که خالی کند
و بیرونمان کشد
از لجن زار تنهایی
و افکار بیهوده ی پنهانی
و برطرف کند
شک های پردلیل را
بشورد
درون ملتمس کپک زده را
به هممان زند
چون آش نذری مادربزرگ
مادربزرگ..
و آرزویی،دعایی
اگر مانده باشد اگر..
نیست اما...
نیست..
دلداریم نده...
یادت که می افتم
تابلو توقف مطلقا ممنوع
به خاطرم می آید
حواسم را جمع میکنم
در میروم.

شاید خاطره ای بود،طراحی ذهنی..که گذشت...و هرگز عملی نشد..!
و
گذشت !
نه کسی شماره ای گرفت،
نه جای انتظار آدمکی سبز شد
باید عادت کنی
که دیگر
عادت نکنی...
نه !
همه ی فکرایی که توی توالت به ذهنم می اومد،میتونستم عملی کنم یا بنویسم،حتما یه چیزی میشدم
شاعری،نویسنده ای چیزی..
(طرف در این لحظه عاشق خودش در توالت شده،سیفونو نکش احمق،بذار فکراش رشد کنه..)
تنها خود زنده-گی را
زندگی باید
کرد.
و تو میلرزی
ویبره ات را قطع میکنم
بی اعتنا
پشت به تو
میخوابم
بین ما
خط که هیچ،
حتی فاصله ها هم
فاصله اند
خیانت رو
لحظه به لحظه/خط به خط /نقطه به نقطه /سطر به سطر /حس میکنم.
و نه من با تو/ که تو با او / و او با ما /و ما با شما / و همه با ما/سر میکنند.
وفا دشمن خیانت بود.
اما اینجای قصه / برادر شدند.
از سر حسادت یا رقابت،مهم نیست !
و اینگونه شد
که مسئولیت مرد.
و وفا / برای اثبات روشنفکری / دست به دست خیانت داد /تا برادری را /در غیاب زمان/ثابت کند.
و چه عالم مدرنی
که خیانت را /به مانند سیگاری/تعارف میکنیم/ لحظه به لحظه/ به هم /برای اثبات دوستی/و خوبی/و روشنفکری/ و احتمالا، کمک به هم!
و توجیه این است:نه محرومیت/نه محدودیت/نه معصومیت/نه مسئولیت/
که خود آزادی ،صفا و ۳۰تی،موهای بلند، عشقای لبند،پوستای خفنگ /را عشق است...
و خوب در اینجا،میتوان هر گهی که باید خورد،خورد/هر غلطی که باید کرد، کرد/ آزاد و خودمختار/ و خود اختیار/ببین و لذت ببر، از این دنیای بی احتکار
و در آخر هم فقط یک شعار: آره بابا...عشق است که میماند ..
مردی که
جسارت انتخاب نداشته باشه
مرد نیست ،
حالا تو هی واسم ادای مردا رو دربیار
کی باورش میشه ؟
قسم را به آیه ربط نده،
خدا را در این همه شلوغی
فرا نخوان،
مادرت را صدا نکن،
که ثابت کنی
تمام دیروز
منتظرم بودی..
من
بودن نبوده ات را
نه خواهم خواست
و نه باور خواهم داشت !!
- باور کن !
و من اندیشه هایم را
خوب که فکر کنی میفهمی که هیچوقت نتوانستی هیچ *بنی بشری را از خودت راضی نگه داری(بنی بشر در اینجا پسرکهای داستانهای نیمه تمامت هستند)تو نتوانستی و آنها هم هرگز به ارتباط روحی از تو قانع نبودند،نه به تو و نه به توهای متفاوت از تو... شاید به خاطر سکوتت و صبوری ای که نداشتی و با آن چهره مظلومت اینگونه آنها را به شک می انداختی..و تو هرگز غصه نخوردی،دلت نگرفت،فقط هر بار با تلنگری و رفاقتی ناعادلانه سکوت کردی و سکوت...این روزها که میگذرد غیر از سکوت حرفی نداری..نه ! نداری..آدم جلوی چشمت زهرخنده شود یا زهرگریه به حال تو فرقی ندارد، و من چقدر از اینهمه سکوتت عق دارم که هنوز نزده ام.چقدر دلم برای این سکوت مخصوص به دوران تلخت سوخته یا میخواهد بسوزد،چقدر اینهمه سال تمرین کردی و نوشتی و خواندی و مزخرف سر هم کردی که بگویی حرف داری..اما حالا دیگر حتی حرفی نداری..یادم می آید کسی میگفت دوستی علاوه بر ارتباط روحی نیاز به ارتباط جسمی و عاطفی دارد.و تو چقدر برایش منطق آوردی، طومار نوشتی و اندیشمندانه تفکراتت را به سرش کوباندی ،چقدر و چقدر با دلیل و برهان فلسفه بافتی.. از زیان ها و سرکوب های شخصیتی ، از خیانتها نوشتی...و حالا چقدر افتاده شدی،دیگر برای خواست هایت نمیتوانی مقاومت کنی،چقدر اندوه داری از این روزها و آدمها... آدمهای زیادی خوبی که دیدت را نسبت به زندگی تغییر دادند و رها شدند، و از خود تنها عقایدی برایت به جا گذاشتند که عامل ساختنت بود..کسی اما آنها را ندید، تو را دیدند و شیفته ی تخیلاتی شدند که خیال کردند از هوا آمد، از درون یا از بدو مادرزاد... و در آخر هم خسته و پریشان دنبال رفاقتی پررنگ تر،عمیق تر و غنی تر،شاید دنبال کسی برای در هم کوبیدنشان،نابود کردنشان...و این تو بودی که پرهاشان را بستی و صبورانه پرپرشان کردی و در آخر بلند بلند به نیازهاشان خندیدی..
و حالا من چقدر اندوه دارم برای تو ، و برای این آدمها... و چقدر گله دارم از آدمهای بدی که تقصیری جز بلد نبودن خوبی نداشتند...و چقدر بیچاره ای تویی که من باید برایت غصه دار باشم، که نمیتوانم دیگر اعتراضی کنم، حرفی بزنم و در تاکید حرفهایت دلیل آورم..
و چقدر این روزها آرامم، بی حرفم، بی دردم.. حس میکنم باید عقاید و فلسفه های شخصی ای که سالها برایشان جنگیدی آرام درون چاله ای تاریک چال کنم،درش را گل بگیرم و فرار کنم...شاید دیگر نیازی نداری به داشتنشان..دیگر کسی تو را به خاطر آنها نمیخواهد...اگر هم بخواهد روزی به ناگاه دچار خستگی مزمن میشود...باید یک آدم ساده و معمولی باشی،شاید..و من برای ساده بودنت تلاش میکنم....دخترک!
و دیگر نباید کسی را محکوم کنی،به خاطر نیازهای باطنی و ظاهری اش ،حتی تو را بخاطر احساس جوانت نباید زیر سوال برد، اما میشود تمام لحظه هایی که توی ماشین با سرخوشی تمام ترانه میخوانی ، فکر کرد،خاطرات سیاه را به سپیدی لحظه های زیبا به باد سپرد،و فراموش کرد آن لحظه های سفید و بی لک را... و تنها و تنها به خاطر سپرد و دم بر نیاورد، و بعد از سکوتی طولانی در جواب صدای تو بشکنی زد و گفت:
هی رفیق ،توی دلت نماند درخواستی که انتظارش را می کشیدی...که همه چیز از همین درخواست کوچک آغاز میشود..
با کسی باشی
که عاشقش هستی
دست کم
عاشق کسی باش
که با او هستی !
من پر میکنم
خط فاصله های منو
تو
تنهایی تو رو
من پر میکنم
دنیای منو...
نه
دنیای منو
ازم نگیر...!
که دیر یا زود
باید به خودم برگردم...
چون نور تمام بود،
اما به کمالمان نرساند
فرمان داد،
خوانديم و نوشتيم و ياد گرفتيم
که اين حکايت آدمها بود
تا انتها،
گفتيم و گفتيم و گفتيم
اما نگفتیم
چگونه تنها ؟
چگونه سر به زیر
چگونه اینهمه سخت....؟
دستاي تو، وقتي توي دستم گره ميخوره،حس ميكنم علاقه اي مورچه وار از رگهاي دستم با قدم هاي شمرده بالا مياد و رشد ميكنه،علاقه اي كه روزي شايد درختي بشه،
و درخت كه بشه احتمال رسيدن به پاييز نزديك ميشه، و پاييز كه بشه، احتمال زرد شدن من..
كاش بهاري باشي..
این یادها و خاطره ها رو وردار ببر بریز دور که انقدر عین سگ پاچه آدمو نگیرن ...!
شاید من اون درخت سبزم که تو فصل پاییز از ترس له شدن زیر پای آدمای بی رحم دستامو سمت شاخکام میگیرم، تا کسی شاهد دیدن و افتادن برگای زردم نباشه، و کسی شاهد دور ریختن فلسفه های تنهاییم... جور این رفاقت چندین و چندساله و همه خوبی هایی که در حقت کردم و خیانت دیدم به تنهایی میکشم.با دو دست خودم، برگای خودم رو جمع میکنم، و نیازی به ترحم هیچ سگی که واسم ادای بنی بشر رو در بیاره ندارم..که حتی ادای آدم بودن هم نیاز به دوره تخصصی داره ، که زی زی خانم ...تو با همه ۲رویی یات،دروغگوییات،حسودیات ،دو به هم زنیات و خاله زنکیات + محبت ها و مهرای دروغکی ت که با منت داشتن یه دوست خوب در حقم میکردی،نداشتی، عزیز یک زمان لحظه هایم ، تو نداشتی..
آخ که چقدر دیر تمامت کردم..
بردم.
خنديدم.
ترساندم.
نترسيدم.
ادامه دادم.
نبريدم.
بريداندم.
نخواستم.
خواستندم.
...
حالا
با اينهمه بودن
خواستن
ديدن
نخنديدن
چه كنم...واي!
یه رنگ بودیم
دوتا بودیم
یکی شدیم
یکی ماندیم...
اما نه،
دوتا شده بودیم
آن زمان که
تصور کردیم
یکی شدیم
دو رنگ بودیم
آن زمان که
تصور کردیم
یکرنگیم.
دو رو شدیم
...
و در آخر
با همه بودنمان
در تمام لحظه ها
مردیم.
پ.ن:براي همزاد يك زمان لحظه هايم،آرام...آرامي كه ديگر آرام من نبود..
نورهای سبز و قرمز
صدای آژیر
ضربان قلبم تند
قهوه ترک
جنازه ات پشت پنجره
آی آدم/بلند شو ببین/اینها همه برای توست/ نه برای حضورت/که تو را با پیراهن طوسی/و موهای سپیدت /هیچکس ندید/آه پیرمرد/اینها برای مرگ تو بود..
تا من
فقط یک پنجره
فاصله بود،
از نبض منـــــ----ــــــــ-----ــــــــ------ــــــــ-----ـــــــــ-----ــــــــ----- ــــــــ-----ــــــــ-----ـــــــــ------ــــــــ------
تا تو
یک خطــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من الان اون آدمه ام... قیافه م هم شبیه یه صفر خوشگله..آخ که چه حالی میده..گرفتن یه صفر در مقابل اونهمه توقعات و اونهمه چشم..!
جز راهي شدن
...
براي ادامه ات
كفشهاي پولادين نميخواهم.
نون گرم و آب سرد و دلي خوش و سخت
نه نميخواهم.
راهي راهت ميشوم.
باشد
كه باشم.
همين.
self promotion
سرم را از وسط نصف میکنم و گلدانی گوشه ذهنم میکارم.گلدانی که جای گل از آن نوشته هایی شاخه وار رشد میکند.بدون نیاز به آب.بدون باغبان.
نوشته ها شبیه دود غذای گرمی که به شاخه درخت میمانند بالا میروند و جای موهای پریشانم را پر میکنند... جای موهای پریشانم و جای همه چیزهایی که در خود ندارم..
غصه ها آدمو پیر میکنن
اما
من و تو که جوونیم..!
حتی اگر مرده باشد
با تلنگری،خاطره ای ،
حس جدید و مشترکی
زنده میشود.
و احساس
تنها دارایی ماست
که بزرگترین خیانتها را
در حق عزیزان یک زمانمان میکند.
بی رحمانه و آرام
برای فراموشی
حس جای حس،
خاطره جای خاطره،
آدم جای آدم
جایگزین میکنیم.
چه دنیای بدی..
کوپه کوپه غصه میخوری.دستت را به سوی او که نمیبیندت دراز میکنی.پیچک های سیاهی که دور اندام نحیف پسرت رشد کرده به یادش می آوری.اما او در خانه نیست...دعاهای مستجاب نشده همان گوشه اتاق،کنار سجاده ات خاک میگیرند.روبروی تو منم که ایستاده ام.دخترت در انتظار شنیدن ناله هایت،کوپه هایت را می آوری کنارم مینشینی و برایم دانه دانه بازگو میکنی...قطار غصه هایت را در آغوش میگیرم و گریه ات را با انگشت های محبت ندیده ام پاک میکنم..حس میکنم منهم سهمی از اینهمه گریه دارم..بغضش مال من است و دردش مال تو..سکوت حبس شده اش مال من است و صبوری اش مال تو..اندیشه های محرمانه اش مال من و زخم های بی دوایش..مال تو
دلم جادوگری میخواست تا گریه هایت را به خنده بدل کن، و دلقکی ماهر تاحواس جمعت را پرت اداهایش کند..
مامان...............................................................................................................................
من
پر میکنم،
خط فاصله های منو
تو !
اگه زنده ای،یا مرده
هر گهی که هستی،
نفس بکش
بلند
بلندتر
بلندتر از تر
حالا تو یه ماهی بی پولکی.
و بی خطر
بازی تموم شد.
بیا بغلم !
غرور گهی ات را که تصور میکنی به هیچت ارزش و شخصیت داده جلوی در بگذار تا بگویم ببرندش سوفوران محله،و سازت که تنها بهانه ات برای در رفتن از زندگی ست...
کاش در رفتارت توبه میکردی..
مثلا رئیسا دوس ندارن کارمنداشونو یه لحظه بیکار ببینن
و خوب کارمندا هم دوست ندارن ریخت رئیساشونو ببینن !
چه تفاهمی..
هیچ صفایی ندارد
هرچه هست تکرار روزمرگیست
و فریادهای بی سرانجام
همان بهتر
که حواسم به خودم باشد.
پنجا هو پنج
ببين !
حتي بين عددها
فاصله نيز هست !
لعنتي..........
حالا بگو
من چگونه
دلگرمي ات دهم ؟!
تفاوت، نه
دوز و كلك و ريا ، نه
غرور كاذب ،
نه، نه ، نه ....!
دلم براي سادگي تنگ شده ...
واسه اینهمه دروغ
که یه کوه شده
قصه بگه ؟
هی کلاغ دم سیاه
سیاهی هاتم
از اینهمه سیاهی
روسیاه شده،
هیچ خودتو
توی چشای آقا کلاغ قارقارو
دیدی ؟
کسی که همیشه دروغ میگه
که دروغ نمیگه
آیا بازم دروغگواه ؟
یه شعر برای دروغات بگو
دیگه دلم طاقت اینهمه دروغ خوندنو
از اون چشای خمارت
نداره نداره نداره !
درواقع نخواستی احترام بذاری، یا دوست داشتنو توی مغزم بچپونی ،فقط جواب قاطع تری در مقابل حرفای من نداشتی ، و قدرت تصمیم گیری و احتمالا حوصله فکر کردن به چاره کاری که..
که هیچ !
خیلی سخته
دیدن اینهمه هیچ بودن
و شنیدن صدای خفه شده ای در گلو
که " بابا.... برگرد ! "
بیا باهم غصه بخوریم...
تا انتهای سالن
همه جا خونی ست
برادرم آخ های بلندی دارد
چشم های من به جای خانواده نبوده ام،
گریه ها دارد گریه ها
خون برادرم کف دستهایم
تن لرزه ها و دل ظعفه ها و آخ آخ
دلم داد دارد و بابا
تنفر ها و مهربانی های سینا
میلرزم، میترسم، نمی گریم
یک اتاق با سرامیک سفید
و کفش پر از خون های پاشیده یک آدم
از خاطرم نمیرود وای...
دیگر دهانم طعمش گچی نیست
خون است که مزه مزه میکنم و با یک بغل دعا
تا صبح سر میکشم...
چقدر بوی برادرم را دارم...وای...
چقدر همه چیز مزه خون دارد ای داد
جگرم،دلم دستم ای داد
نیایید نیایید ای وای...
آنقدر بیدار ماندم
تا صبح روشن آن خدا را هم
دیدم
جای کسی خالی نبود کنارم
آه....برادرم
غصه هایم
ای داد...