احتمال پیشنهادات بهتره
که انتخاب بهتر ترو سختتر میکنه..
همیشه
فکر کردن به موقعیت های بهتر تره
که موقعیت های عالی تر رو از ما میگیره..
همیشه..
نه دیگه،هیچوقت !
اصل بودم
مگر چه شد ؟
...
می خواهم
فرعی باشم!
صدای بوسه ی ابرا
گوش همه رو کر کرده !
اما
کسی برای شنیدنش
نبود...
که دلت را
بندش کنی...
و تو
برایش
دلبند لوندی
نبودی !
تا بیافریند
ولی ما
همیشه،هر روز
در حال نابودن کردن
همیم !
ته hidden گوشي م
براي گفتن به تو
مونده بود
اما
ديگه
وقت موندن نبود..
اما
توي قلب من
صداي گنجشكي مي آيد
كه با عشق
اميد را نوك مي زند
و به درونم
تزريق ميكند..
تغيير نکرده،
هیچ چیز...
هنوز هم
برايم
به همان اندازه
نرانه سوزی
و
غم انگیز
او همينجا
كنار همين كلمه ها مينشست،
و با تعجب و حيرت به خودش زل ميزد..
او
در پي پيدا كردن خود
گم شده بود..
امروز،
يا فردا...
بالاي سرت
چراغ قرمز بود...!
آدمهای معمولی
زندگی شان هم
ارزش یادآوری ندارد...
اینه که پاک کردن وبلاگاشون تاثيري به حال خواننده هاشون نداره،احتمال سومي هم ميشه داد،اونا از يادآوري خودشون در گذشته گريزانند...!
بزرگ برادر مغز کوچک !
سعی کن دلت امسال
بزرگتر از شکمت باشد...!
از من که نه،خدا کند از خودت، راضی باشی...نه از خود راضی !
سرنوشت را
از سر
نوشت !
دلش پر میزد
برای شنا کردن
اما
از خیس شدن
می ترسید...!
زنده ام نخواهد کرد،
تنها
وقتی که مینویسم
حس میکنم زنده ام.
یه وقتای دیگه هم باز یه حسای دیگه لعنت میفرستن به تو و حست و هرچی آدم بی حس..!
او دلش می خواست باشد ؟
به من بگو
وقتی هیچ کجای زندگی،
و زنده بودن،
نشانی از جاودانگی نیست
چگونه میخواهی باور کنم
جاودانه نگهم داشته ای ،
در آن ذهن کوچکت ؟!~
...
از یاد نبرده ام
که همه جای ذهن تو
عدم جاودانگی بود،
آنچه که بودی
از یاد نبر..!
هی خدا
حرفایی که باید بهت میزدم،همین چند دقیقه پیش،به سفارش خودت ، به زبون خودت زدم !
فکر نمیکنم دیگه لازم باشه دونه دونه برات اسم ببرم کجا چیکار کردم و کجا و چرا اونکارو نکردم و کجا باید ظاهر میشدی كه نشدي و كجا بايد ثابت ميكردي كه نكرديو کجا چرا ظاهر نشدم و كجا چرا باورت نكردمو اینا.
اینجارم که قبل از اینکه بنویسم میدونستی میخوام بنویسم،همونطور که من دستوراتی که برای گمراه کردنم به شیاطینت میدی میفهمم و عمل نمیکنم، جون فرشته هاي خوشگل ماماني ت قسم بخور که اگه شنیدی یه جوری به من دیر باورـ ناباورـ کم باور بفهمونی که فهمیدی، که رسید ، که صدای من بعنوان یه بنده و نه یه برده بهت رسید !
(جون فرشته هرزه نيستم من ،بهتر از اين ياد نگرفتم باهات حرف بزنم،خودت گفتي هركي به هر زبوني..ستايشت به زبون خودت،حرفاي منم به شيوه خودم،حرفيه ؟)
خدای خدایان بی خدا،
میان آنهمه شیون و زاری،
با دلی دور و حسی غریب،
نه فریاد لازم بود،نه التماس
نزدیکت آمدم که ببینیم،
نزدیکت آمدم.
حالا مطمئنم
صدایم به گوشت رسید..
چون درویشی که خدا را،
بگو ،
تا کی ؟
زیست.
شعله کشید.
مرد...
اما خاکسترش
اینجاست،
میان همین کلمه ها
که با آوارگی تمام
فریادش میزنند
فریاد ..
تا شعله میرفت
اما نمی مرد،
من با تو بودم
اما ندیدی..
این بلاگفای خراب شده باز شد
اما حرفهای نه یک لحظه پیش و نه یک لحظه پسم،گذشته،
برای این لحظه هیچ ندارم انگار.هیچ...
ولش كن،اصلش همينه كه گفتم.
مثال: نبودن بعضي آدما
يغما گلرويي
دلش هم
احساسش هم
و دستاش
ديگه وقت مردنش بود..
پيرـمرد جوون..
for i as to to man step 141
next to
next man
شاعر شده ام.
آنچنان ماهر،
که ندیده ای..
و نپرس !
هروقت احساس کردی آخرشه،شاید نقطه های شروع باشه...
رفتنــــی ها رفتنـــــــــــو تنها چیزی که گذاشتن خاطــــراتــــه، و این کلمه های ته مونده ی جا مونده،که این روزا احتمال گل گرفتنشون زیاده.
پ.ن: edit بعضی پستا بهتر از کشف بعضی فکرای جدیده.
بهتره بدونی تو این شبای بی ستاره،دیگه با باریدنت دل چست و چابکم، نرم و نازک نمیشه،پس بیخود عربده کشی راه ننداز،برو کنار بذار آفتاب بیاد..
همانطور که هرگز با تو نبودم.همانطور که تو هرگز ، با من..
نه عزیز،عزیز هم نبودی،حالا هم که دیگر،واقعا و واقعا ، نه من بوده ام،نه تو هستی و نه ما خواهیم بود.
که زده هایم دیگر نمی آیند بزنمشان..
آنها برای همیشه ترسیده اند..
من خوبم/و حال دلم خوب تر از اندر حال تو/اما بدان نمی توانم/نمی توانم معمولی پاسخت دهم/درحالیکه/تمام لحظه های بودنم در تفکر لحظه های نبوده ات/نابود میشود..
نه نمیتوانم/باور کن نمی توانم/صدای معمولی ات را بشنوم/و معمولی پاسخت دهم..
نه/زنگ نزن/و خدا خدا نکن/که دستم برود روی این دکمه/قطع کن و هیچ نگو/هیچ نپرس /که نمی توانم بگویمت/نهـــــــ
هرگزت نگفتم/چه می کشیدم در نبودنت/چه کشیده ام در نبودنت/چه گذرانده ام در نبودنت/چه شده ام در نبودنت/چه خواهم شد در نبودنت...
و نخواه که بگویم/که نمی توانم دیگر/این دکمه ی سبز رنگ را بزنم/و صدای معمولی ات را بشنوم/و معمولی پاسخت دهم/که من دیگر/ یک آدم معمولی نیستم..و تو هم هرگز..توی فکرم...معمولی نبودی..
نه نه نخواه از من/گوشی را بگذار/و تقلای بیهوده نکن/ که نبودنت این روزها/تنها آرزوی بودنم است../تمام.
بیبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
...
روزها میگذرد و سر و کله ی منطق پیدا میشود،میزند و همه چیز را خراب میکند..
و من،فقط خیال میکنم،که داخلش کردم و ، ادامه اش داده ام..
و من ،
فقط خیال میکنم..
جمعه بود.
کسی در خانه نبود.
تعطیلات خوبی نبود.
در خانه بودم.
تنها بودم.
بود..؟
- نه ، نبود !
کسی است که تمام لحظه های بودنش را انتظار میکشد تا یکی گه تر از خودش به دنیایش بیاید و احمق تر آنکه در جواب آنهمه انتظار و صبر،مرگ لحظه ها را برایش به ارمغان دارد..
و من چقدر از آشنایی با احمقان، آن روزهای دور،مفتخر بودم..!
تنها چیزی که واسه م گذاشتن
خاطراته
با این کلمه ها
که همین امروز فردا
گلشون میگیرم...
حذف کردن آدمای دروغگو
که از نگاهشون موج دروغ و دورووی و ریا
عین رود توی ذهنم سرازیر میشه،
خیلی قابل قبول تر از
بودنشونه..
آره.
نگران
نگرانی هایی که
دیگر نگرانی هیچ کس نیست
انگار....
چه دنیای مدرن بزرگی..که توش پره از آدمایی که میتونن جای همدیگه رو براحتی پر کنن..
نمیدونم باید از دیدن و کنار اومدن آدما در مقابل اتفاقات آنی خوشحال باشم یا ناراحت اما اینو میدونم که شعار دادن و تظاهر به بی تفاوتی و بازی کردن نقش ساده ای که از عهده ی هر احمقی بر میاد اونقدرا هم سخت نیست،این روزا فقط خوب بودنه و خوب موندنه که انگار کار سختیه...
نچسب شده
سر آدماي بي كلاه
كلاه رفته..
و من كه هنوز
دستم زير چونمه..
گذشت..
و كسي نبود.
جز من.
با خودم..
تمام.