تبليغاتX
خط فاصله
همیشه

احتمال پیشنهادات بهتره

که  انتخاب بهتر ترو سختتر میکنه..

همیشه

فکر کردن به موقعیت های بهتر تره

که موقعیت های عالی تر رو از ما میگیره..

همیشه..

نه دیگه،هیچوقت !

+ 85/07/28مهسا |

اینهمه

اصل بودم

مگر چه شد ؟

...

می خواهم

فرعی باشم!

+ 85/07/27مهسا |

بارون میاد

صدای بوسه ی ابرا

گوش همه رو کر کرده !

+ 85/07/26مهسا |

حرفهای دیگری هم بود

اما

کسی برای شنیدنش

نبود...

+ 85/07/25مهسا |

او دلی نداشت

که دلت را

بندش کنی...

و تو

برایش

 دلبند لوندی

نبودی !

+ 85/07/25مهسا |

انسان آفریده شد

تا بیافریند

ولی ما

همیشه،هر روز

در حال نابودن کردن

همیم !

+ 85/07/25مهسا |

ته مونده هاي حرفام

ته hidden گوشي م

براي گفتن به تو

مونده بود

اما

ديگه

وقت موندن نبود..

+ 85/07/25مهسا |

آنها مرده اند،

اما

توي قلب من

صداي گنجشكي مي آيد

كه با عشق

اميد را نوك مي زند

و به درونم

تزريق ميكند..

+ 85/07/25مهسا |

تغيير نکرده،

هیچ چیز...

هنوز هم

برايم

به همان اندازه

نرانه سوزی

و

غم انگیز

+ 85/07/25مهسا |

توي آينه نه !

او همينجا

كنار همين كلمه ها مينشست،

و با تعجب و حيرت به خودش زل ميزد..

او

در پي پيدا كردن خود

گم شده بود..

 

+ 85/07/25مهسا |

بايد ميگذشتی

امروز،

يا فردا...

بالاي سرت

چراغ قرمز بود...!

+ 85/07/25مهسا |

همینه دیگه،

آدمهای معمولی

زندگی شان هم

ارزش یادآوری ندارد...

 

اینه که پاک کردن وبلاگاشون تاثيري به حال خواننده هاشون نداره،احتمال سومي هم ميشه داد،اونا از يادآوري خودشون در گذشته گريزانند...!

+ 85/07/25مهسا |

تولدت مبارک،

بزرگ برادر مغز کوچک !

سعی کن دلت امسال

بزرگتر از شکمت باشد...!

 

از من که نه،خدا کند از خودت، راضی باشی...نه از خود راضی !

+ 85/07/25مهسا |

می توان

سرنوشت را

از سر

نوشت !

+ 85/07/25مهسا |

او

دلش پر میزد

برای شنا کردن

اما

از خیس شدن

می ترسید...!

+ 85/07/25مهسا |

حتی بودن آدمها

زنده ام نخواهد کرد،

تنها

وقتی که مینویسم

حس میکنم زنده ام.

 

+ 85/07/25مهسا |

یه وقتایی یه حسایی واسه قلقلک یه جاهایی میان سراغ آدم،حسایی شبیه برگشتن،و دوباره با روال عادی و آدمکهای معمولی کنار اومدن...

یه وقتای دیگه هم باز یه حسای دیگه لعنت میفرستن به تو و حست و هرچی آدم بی حس..!

+ 85/07/25مهسا |

او دلش می خواست باشد...

او دلش می خواست باشد ؟

+ 85/07/25مهسا |

بیبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

 

+ 85/07/25مهسا |

آی ای روشنفکر جهان گشته و آدم دیده

به من بگو

وقتی هیچ کجای زندگی،

و زنده بودن،

نشانی از جاودانگی نیست

چگونه میخواهی باور کنم

جاودانه نگهم داشته ای ،

در آن ذهن کوچکت ؟!~

...

از یاد نبرده ام

که همه جای ذهن تو

عدم جاودانگی بود،

آنچه که بودی

از یاد نبر..!

+ 85/07/21مهسا |

هی خدا

حرفایی که باید بهت میزدم،همین چند دقیقه پیش،به سفارش خودت ، به زبون خودت زدم !

فکر نمیکنم دیگه لازم باشه دونه دونه برات اسم ببرم کجا چیکار کردم و کجا و چرا اونکارو نکردم و کجا باید ظاهر میشدی كه نشدي و كجا بايد ثابت ميكردي كه نكرديو کجا چرا ظاهر نشدم و كجا چرا باورت نكردمو  اینا.

اینجارم که قبل از اینکه بنویسم میدونستی میخوام بنویسم،همونطور که من دستوراتی که برای گمراه کردنم به شیاطینت میدی میفهمم و عمل نمیکنم، جون فرشته هاي خوشگل ماماني ت  قسم بخور که اگه شنیدی یه جوری به من دیر باورـ ناباورـ کم باور بفهمونی که فهمیدی، که رسید ، که صدای من بعنوان یه بنده و نه یه برده بهت رسید !

 (جون فرشته هرزه نيستم من ،بهتر از اين ياد نگرفتم باهات حرف بزنم،خودت گفتي هركي به هر زبوني..ستايشت به زبون خودت،حرفاي منم به شيوه خودم،حرفيه ؟)

+ 85/07/21مهسا |

برای نجوا با تو

خدای خدایان بی خدا،

میان آنهمه شیون و زاری،

با دلی دور و حسی غریب،

نه فریاد لازم بود،نه التماس

نزدیکت آمدم که ببینیم،

نزدیکت آمدم.

حالا مطمئنم

صدایم به گوشت رسید..

 

+ 85/07/21مهسا |

تا کی باید می آفریدمت ؟

چون درویشی که خدا را،

بگو ،

تا کی ؟

+ 85/07/20مهسا |

بود.

زیست.

شعله کشید.

مرد...

اما خاکسترش

اینجاست،

میان همین کلمه ها

که با آوارگی تمام

فریادش میزنند

فریاد ..

+ 85/07/20مهسا |

وقتی خیالت پروانه می شد ،

تا شعله میرفت

 اما نمی مرد،

من با تو بودم

اما ندیدی..

+ 85/07/20مهسا |

باز شد

این بلاگفای خراب شده باز شد

اما حرفهای نه یک لحظه پیش و نه یک لحظه پسم،گذشته،

برای این لحظه هیچ ندارم انگار.هیچ...

+ 85/07/20مهسا |

كسيكه جرات شكستن غرور دوست دارانشو  داره، صد البته بايد تحمل و شهامت چند برابرش رو براي شكستن غرور خودش توسط دوستداراشو داشته باشه،و خوب البته اين حكايت همون ضرب المثليه كه،كه ، كه... كه يادم نيست ،

ولش كن،اصلش همينه كه گفتم.

+ 85/07/17مهسا |

گاهي فكر كردن به آفتاب آدمو بيشتر از خود آفتاب گرم ميكنه.

مثال: نبودن بعضي آدما

+ 85/07/17مهسا |

رفاقت با تو،رفاقت با بادبادكي كاغذي بود...مثل رفاقت با باد و دريا و سرگيجه..، با تو هرگز حس نميكردم با چيز ثابتي مواجهم،از ابري به ابر ديگر،غلت ميخوردم...چون كودك نقاشي شده بر سقف يك كليسا

يغما گلرويي

+ 85/07/17مهسا |

پير شده بود

دلش هم

احساسش هم

و دستاش

ديگه وقت مردنش بود..

پيرـمرد جوون..

+ 85/07/17مهسا |

هردوتامون بوديما،اما نميخواستيم بگيم كه هستيم..ميفهميد چي ميگم ؟
+ 85/07/17مهسا |

for i as to to man step 141 

next to

next man

 

+ 85/07/17مهسا |

از نبودنت،

 شاعر شده ام.

آنچنان ماهر،

که ندیده ای..

و نپرس !

+ 85/07/17مهسا |

یادت باشه دنیا گرده،

هروقت احساس کردی آخرشه،شاید نقطه های شروع باشه...

+ 85/07/17مهسا |

رفتنــــی ها رفتنـــــــــــو  تنها چیزی که گذاشتن خاطــــراتــــه، و این کلمه های ته مونده ی جا مونده،که این روزا احتمال گل گرفتنشون زیاده.

 

پ.ن: edit بعضی پستا بهتر از کشف بعضی فکرای جدیده.

 

+ 85/07/16مهسا |

هی آسمون !

بهتره بدونی تو این شبای بی ستاره،دیگه با باریدنت دل چست و چابکم، نرم و نازک نمیشه،پس بیخود عربده کشی راه ننداز،برو کنار بذار آفتاب بیاد..

+ 85/07/15مهسا |

آره خوب،می دونم هستی، تو ، هنوزم.. من اما نیستم.

همانطور که هرگز با تو نبودم.همانطور که تو هرگز ، با من..

نه عزیز،عزیز هم نبودی،حالا هم که دیگر،واقعا و واقعا ، نه من بوده ام،نه تو هستی و نه ما خواهیم بود.

+ 85/07/14مهسا |

انقدر حرف دارم برای نزدن

که زده هایم دیگر نمی آیند بزنمشان..

آنها برای همیشه ترسیده اند..

+ 85/07/14مهسا |

میتوانم/خیلی عادی و همیشگی/دکمه ی سبز رنگ را لمس کنم/و نگذارم بیش از این در انتظار بمانی/و خیلی معمولی/احوالپرسی ات را پاسخ دهم.

من خوبم/و حال دلم خوب تر از اندر حال تو/اما بدان نمی توانم/نمی توانم معمولی پاسخت دهم/درحالیکه/تمام لحظه های بودنم در تفکر لحظه های نبوده ات/نابود میشود..

نه نمیتوانم/باور کن نمی توانم/صدای معمولی ات را بشنوم/و معمولی پاسخت دهم..

نه/زنگ نزن/و خدا خدا نکن/که دستم برود روی این دکمه/قطع کن و هیچ نگو/هیچ نپرس /که نمی توانم بگویمت/نهـــــــ

هرگزت نگفتم/چه می کشیدم در نبودنت/چه کشیده ام در نبودنت/چه گذرانده ام در نبودنت/چه شده ام در نبودنت/چه خواهم شد در نبودنت...

و نخواه که بگویم/که نمی توانم دیگر/این دکمه ی سبز رنگ را بزنم/و صدای معمولی ات را بشنوم/و معمولی پاسخت دهم/که من دیگر/ یک آدم معمولی نیستم..و تو هم هرگز..توی فکرم...معمولی نبودی..

نه نه نخواه از من/گوشی را بگذار/و تقلای بیهوده نکن/ که نبودنت این روزها/تنها آرزوی بودنم است../تمام.

بیبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ 85/07/14مهسا |

حذف شد.

+ 85/07/14مهسا |

هربار که بویی تازه می آید،صدایی،نگاه غریب آشنایی،کلام دلنشینی...با دلم میگویم:فقط،به خدا فقط اینبار،همین یک بار،برای آخرین بار...اجازه میدهی واردش کنم ؟ ادامه اش دهم ؟

...

روزها میگذرد و سر و کله ی منطق پیدا میشود،میزند و همه چیز را خراب میکند..

و من،فقط خیال میکنم،که داخلش کردم و ، ادامه اش داده ام..

و من ،

فقط خیال میکنم..

+ 85/07/14مهسا |

امروز

جمعه بود.

کسی در خانه نبود.

تعطیلات خوبی نبود.

در خانه بودم.

تنها بودم.

بود..؟

- نه ، نبود !

 

+ 85/07/14مهسا |

احمق،

کسی است که تمام لحظه های بودنش را انتظار میکشد تا یکی گه تر از خودش به دنیایش بیاید و احمق تر آنکه در جواب آنهمه انتظار و صبر،مرگ لحظه ها را برایش به ارمغان دارد..

و من چقدر از آشنایی با احمقان، آن روزهای دور،مفتخر بودم..!

+ 85/07/14مهسا |

حذف شد.

+ 85/07/14مهسا |

رفتنی ها رفتنو

 تنها چیزی که واسه م گذاشتن

خاطراته

با این کلمه ها

که همین امروز فردا

گلشون میگیرم...

 

+ 85/07/14مهسا |

این روزا

حذف کردن آدمای دروغگو

که از نگاهشون موج دروغ و دورووی و ریا

عین رود توی ذهنم سرازیر میشه،

خیلی قابل قبول تر از

بودنشونه..

آره.

+ 85/07/14مهسا |

نگرانم !

نگران

نگرانی هایی  که

دیگر نگرانی هیچ کس نیست

انگار....

 

+ 85/07/13مهسا |

چه خوب،که دیگه هیچکس واسه نموندن کسی،یا گم شدنش در نیمه راه دل کسی،سهمگین نیست،نالان نیست،شاکی نیست،

چه دنیای مدرن بزرگی..که توش پره از آدمایی که میتونن جای همدیگه رو براحتی پر کنن..

نمیدونم باید از دیدن و کنار اومدن آدما در مقابل اتفاقات آنی خوشحال باشم یا ناراحت اما اینو میدونم که شعار دادن و تظاهر به بی تفاوتی و بازی کردن نقش ساده ای که از عهده ی هر احمقی بر میاد اونقدرا هم سخت نیست،این روزا فقط خوب بودنه و خوب موندنه که انگار کار سختیه...

+ 85/07/13مهسا |

خاطرات  چسبون

نچسب شده

 

سر آدماي بي كلاه

كلاه رفته..

 

 و من كه هنوز

دستم زير چونمه..

+ 85/07/12مهسا |

امروز هم

گذشت..

و كسي نبود.

جز من.

با خودم..

تمام.

+ 85/07/12مهسا |