تبليغاتX
خط فاصله
مهسای خوب تو

دیگه نمی تونه خوب باشه

چون خوبی دیگه

تموم شده..

+ 85/08/29مهسا |

خونـــــــــــــــــــــــــــــــــدن خیلی چیزا ٬ لطفی نداره دیگه

مثل بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودن خیلی کسا

یا گفتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن خیلی چیزا .

 

+ 85/08/29مهسا |

بی دلیل

حس کاغذی را دارم

که خط خطی شد،

و خط خورد..

+ 85/08/29مهسا |

سرما اگر بخورم

که تب بلرزد در من،

و من بلرزم در تب

بهتر از آنست

که در خیالم،

ویبره ای باشی

بلرزانی ام،

از صدای نیامده ات بهـ بیداری ام

بهـ ترسانی م

و از حنجره

با صدای بلند

بفریادی ام..

***

 چه خوشبختم من،

که حالا

نه در اضطراب

 صدای آن ویبره ام

نه در انتظار

صدای آن "تو"

***

باشد

پیشکش تن او

تا

بلرزاندش از ذوق

بهـ برداردش از عرض*

بپروازدش از شوق..

 

* عرض = زمین

 

+ 85/08/27مهسا |

حق با تو بود،

دوست داشتن را با دوست داشتن می آموزیم..

+ 85/08/27مهسا |

آنچه به دنبالش بود،من بودم

آنچه بدست آورد، او بود

آنچه در راه بدست آوردن از دست داد،خودش...

+ 85/08/24مهسا |

به این زندگی استانداردم

که همه چیزش در چهارچوب قانون است و منطق

و کوک ساعتش مرتب است در کل ثانیه ها

و زمان و مکانش مشخص است در تمام روزها

و خودم ام درون تمام لحظه ها،

می نازم.

به اینکه نه دل مرده ام چون تو، نه حسودم چون اوِ، و نه خیانتکارم چون خوبانی در جلد او..

من ،

به اینهمه استاندارد بودن می نازم !

 

+ 85/08/23مهسا |

دلم برای یک عده آدمهایی که بیخود به خود و اوی به ظاهر خود برچسب عاشقی میزنند که احیانا بی بهانه نمیرند،می سوزد..

 من آدم حسودی هستم ؟

+ 85/08/23مهسا |

خط فاصله

همان خطی ست که

بیتابی ام را ادامه می دهد...

با این صل صله جمله ها،

غریبی نکن !

+ 85/08/23مهسا |

فقط نيم ساعت مهمون راننده تاكسي بودم،فقط نیم ساعت ، موقع پياده شدن گفت : به خدا مي سپارمت،دخترم..

دیدی چقدر قشنگ به خدا سپرد مني رو كه نیم ساعت مهمونش بودم ؟

به خدا سپردم ، مرد غریبه به خدا سپردم...، هی خدا تو  منو به كي سپردي ؟

+ 85/08/21مهسا |

خورشيد هم اگر نتابيد
تو غصه نخور
ماه پنهان پشت ابرها
روزی در خواهد آمد...!

+ 85/08/20مهسا |

تو كسي بودی كه براي دوست،

تو كسي بودی كه براي دوست،

تو كسي بودی كه براي دوست...

اصلا مهم نيست من کی بودم،مهم اينه كه ديگه نيستم..

من ديگه اون كس نيستم !

+ 85/08/20مهسا |

اینکه یك زمانی بزرگترین آرزويم این بود که کوچیکترین آرزویش باشم گذشت ، اینکه الان کوچکترین آرزويم بزرگترین آرزویش شده هم لازم به ذكر نيست..

 

+ 85/08/20مهسا |

تو برای پیر شد به دنیا نیومدی،

...

...

عجله کن !

+ 85/08/20مهسا |

 
+ 85/08/17مهسا |

گاهی وقتا لازمه به جای اینکه تو فکر وارد کردن دوست با شرط و شروط و داخل کردن آن در درون باشیم ، توو فکر نگه داشتن آدمای داخل کرده ی در امان خدا رها کرده باشیم،

از کجا معلوم ،شاید شدن همون کسی که میخوایم !

...

البته کار ما خیلی از این حرفا گذشته بود،مال شما نگذره.

+ 85/08/17مهسا |

نه !

جون تو هم باشه راه نداره.اگه حتی من ببخشمت،فکرم،ذهنم، دستم،چشمم،روزای از دست رفته م .. رضایت اینا رو که دیگه نمیتونی جلب کنی،میتونی؟

نه خوب،اصلا در توان تو نیست،چه سوالیه ..

+ 85/08/17مهسا |

او مرد.

خودم کشتمش،دلیلش کاملا روشن بود،وقتی نیست دلشادترم،رازی ترم،آرام ترم،خندان ترم،اصلا از همیشه بهترم،

از این همه "تر " بالاتر ؟

+ 85/08/17مهسا |

هی خدا،اینهمه داف لوند خلقیدی،فکر نکردی این مرتیکه ها چطور باید خودشونو نیگه دارن ؟

نه خوب،خودت بیا جوابشونو بده !

+ 85/08/17مهسا |

یه سری روزا هستن که آدمو نمیکشن،

ولی

زجر کشت میکنن ..

من وسط اون روزام.

+ 85/08/16مهسا |

یکی بود ، یکی نبود

 تو        ،    من

البته یه قصه گو هم بود، له شد رفت زیر ماشین.کلاغ خبرچینم  چیناشو داد به خیاط خونه نشین واسه ی دوختن دامنای چینو واچین، منم که دیدم قحطیه قصه ست ،شدم حراف کلمه چین.

کلمه هامو چیندن،دزدای کلمه چین..

حوصله ی ادامه شو ندارم،اچین و وچین یه پاتو....عط ط ط ط چین !

 

+ 85/08/16مهسا |

اینها که نوشتم، مربوط به سکته ی خفیف سکوتم بود.

که خوب ، آخر هم نشکست !

+ 85/08/16مهسا |

در خانه ای که عشق به هیچ موجودی وجود ندارد، چه وجود دارد ؟

+ 85/08/16مهسا |

یکی از اینایی که عاشق شده،بیاد بگه خداش چه شکلیه؟

+ 85/08/16مهسا |

هرچه بزرگ تر میشود،کوچکتر به نظرش می آیم ..

هرچه بیشتر فکر می کنم،حقیر تر به نظرم می آید..

اه ، بلاخره یه جا تفاهم داشتیم!

+ 85/08/16مهسا |

آدم که دستش را با مایع دسشویی جدید میشورد انگار دستش را کرم روشن کننده ی نیوآ میزند،

تبلیغ مایع دستشویی سیو

+ 85/08/16مهسا |

وقتی غرق دنیای خودمم، وقتی خودمم،آدمها از نظرم تحلیل رفته،خرد و کوچکند ..

.

.

.

مدتهاست غرق دنیای خودمم !

+ 85/08/16مهسا |

میگه تو حالا یه چیز امیدوار کننده بنویس،شاید من خوشم بیاد.

یاد پروازم میافتم که حتی سنگ ها هم،بدرقه راهم نبودن...!

+ 85/08/16مهسا |

مرا ساخت

که داشته باشدم،

خودش نابود شد !

+ 85/08/16مهسا |

برسم خدمتتون ؟

نه،شما چرا

من خودم تنهایی خدمتتون می رسم !

+ 85/08/16مهسا |

آدم وقتی میخواهد برای همکار عزیزدردانه ای که بالای سرش ایستاده ،چیز بنویسد،نفسش بند می آید،ضمن اینکه اگر چیز لطیف نگوید باید منتظر هرگونه انتقاد،کتک وناسزا هم باشد.

من هم که فارغ این انتظار و این انتقاداتم!

+ 85/08/16مهسا |

وقتی آدم یکبار بی بها می شود همیشه بهانه ای برای بهادار شدن دارد.

من یک آدم پربهام !

+ 85/08/16مهسا |

نه !

تو را دست کم نگرفتم

هرگز

فقط

خودم را

بی بها کردم.

+ 85/08/16مهسا |

فرض کن آفتاب و مهتاب و شهاب سنگ و لامپ و مدرک و ماشین و امید و چشمهای قشنگ داشته باشی ، اما وقتیکه دلت جایی بند نباشه عین کفتر بی بال و پر همین خوانندهه محسن چاوشی میشی..

دل بعضیا عین همون کفتره بی بال و پره،بیا،این خط اینم نشون !

 

پ.ن:میدونی این عدد منو یاد چی میندازه؟ میدونی ؟ نه میدونی ؟

+ 85/08/16مهسا |

هوا خوب شده

اما

دل من

بد هواست !

+ 85/08/16مهسا |

برای نابودی دوست نداشتنی هایم

ساطور هم کارساز نیست

شاید مرگ..

+ 85/08/16مهسا |

باید

به اینهمه تنهایی

قناعت کرد ؟

+ 85/08/16مهسا |

غرق شده ام

در ضمیر "دوستت ندارم " ،

و غریق نجاتی

 در این مسلک

 ندارم..

+ 85/08/16مهسا |

اتفاق افتادنی است ،

میرود،می آید،دور و نزدیکت میکند،تغییرت میدهد،می خنداندت،فردایش شاید بگریاندت،بهر حال می افتد،خواه مچاله ات کند خواه ضمیر خودآگاه فردیت،

می پذیرمش !

+ 85/08/16مهسا |

کاش میشد جای شکلات

چشامو بهت می دادم

پسرک نابینا !

+ 85/08/16مهسا |

آنچه در انديشه و پندارمان ميگذرد

در زندگيمان راه مي گشايد !

+ 85/08/16مهسا |

شنیدن صدای فریاد یک رئیس چند مزیت دارد،مزیت اولش تنوع کاری ست که دیروز و روزهای قبل را از امروز متمایز میکند،مزیت دومش بغضی طویل است که خوشبختانه بهانه ای برای شکستن پیدا میکند،و مزیت مهم و آخرش آرام شدن رئیس و دست اندرکاران

حالا معایبش بماند .

+ 85/08/15مهسا |

منطقم نميگذارد بي حساب و كتاب از كسي كه ننگ ترين جاي زندگيم بود ، بگويم ..

 برادرت.

+ 85/08/15مهسا |

وقتی کسی دل آدمو تنها میذاره

خوب، باید رد پاشو از دل پاک کرد!

+ 85/08/15مهسا |

يه روزايی بود

گذشت ...

حالا شب شده

لامپو روشن کن!

+ 85/08/14مهسا |

يادت باشد كه اگر احيانا كسي در انتهاي دوستي طرف مقابلش درمانده و عاجز و نالان و گريان و پريشان بود،به بهانه ي رفاقت آرامش نكني،بدجنسي بي جنسان را به يادش نياوري،آب و چاه و چاله را نشانش ندهي،بگذاري با سر برود ته چاه و بعد هرر و کرر به پوز نداشته اش بخندي،لااقل اينطور اگر برچسب حسادت به رويت زدند،دلت از آنهمه محبت بي منت نميسوزد،دلت كباب خیلی چیزها نميشود،تازه خوشحال هم ميشوي كه بين اينهمه آدم تو لیبل خوردی و به خاطر رقابت با يك آدم بزرگ تحسین شدی...

و بعد فكر كن كه آيا واقعا انقدر بزرگ هستي كه كسي به توي بي چنته ی درمانده ، حسادت كند ؟ و آيا تو واقعا انقدر بزرگ هستي؟

 

+ 85/08/13مهسا |

دیروز

افتخارمان،حسادتهای اطرافیان بود،به رفاقت یک رنگمان

امروز

 انتهای رفاقتمان،متهم به حسادتهای دوطرفه مان...

 

+ 85/08/13مهسا |

یه زمانی

دم دستم، پر بود از حرفهای شعرگونه وار،

و شنیدنی های پر از خریدار

و گفتنی های خیلی محال

اما در این زمان، و این مکان

منم و دستی خالی،

و زبانی قاصر ،

و ذهنی عاجز،

که ، که هیچ.. 

+ 85/08/12مهسا |

پینوکیو با اونهمه دروغ بعد از پنجاه قسمت بلاخره آدم شد،اما تو هنوز بعد از عمری و اندی سال زندگی هنوز قیافه ت عین پینوکیواه !
+ 85/08/11مهسا |

یا تو منو سر کار گذاشتی

یا این پیـکـــیه تو رو

یا من هر دو رو !

+ 85/08/10مهسا |