مثل بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودن خیلی کسا
یا گفتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن خیلی چیزا .
حس کاغذی را دارم
که خط خطی شد،
و خط خورد..
که تب بلرزد در من،
و من بلرزم در تب
بهتر از آنست
که در خیالم،
ویبره ای باشی
بلرزانی ام،
از صدای نیامده ات بهـ بیداری ام
بهـ ترسانی م
و از حنجره
با صدای بلند
بفریادی ام..
***
چه خوشبختم من،
که حالا
نه در اضطراب
صدای آن ویبره ام
نه در انتظار
صدای آن "تو"
***
باشد
پیشکش تن او
تا
بلرزاندش از ذوق
بهـ برداردش از عرض*
بپروازدش از شوق..
* عرض = زمین
دوست داشتن را با دوست داشتن می آموزیم..
آنچه بدست آورد، او بود
آنچه در راه بدست آوردن از دست داد،خودش...
که همه چیزش در چهارچوب قانون است و منطق
و کوک ساعتش مرتب است در کل ثانیه ها
و زمان و مکانش مشخص است در تمام روزها
و خودم ام درون تمام لحظه ها،
می نازم.
به اینکه نه دل مرده ام چون تو، نه حسودم چون اوِ، و نه خیانتکارم چون خوبانی در جلد او..
من ،
به اینهمه استاندارد بودن می نازم !
من آدم حسودی هستم ؟
دیدی چقدر قشنگ به خدا سپرد مني رو كه نیم ساعت مهمونش بودم ؟
به خدا سپردم ، مرد غریبه به خدا سپردم...، هی خدا تو منو به كي سپردي ؟
تو كسي بودی كه براي دوست،
تو كسي بودی كه براي دوست...
اصلا مهم نيست من کی بودم،مهم اينه كه ديگه نيستم..
من ديگه اون كس نيستم !
...
...
عجله کن !
از کجا معلوم ،شاید شدن همون کسی که میخوایم !
...
البته کار ما خیلی از این حرفا گذشته بود،مال شما نگذره.
نه !
جون تو هم باشه راه نداره.اگه حتی من ببخشمت،فکرم،ذهنم، دستم،چشمم،روزای از دست رفته م .. رضایت اینا رو که دیگه نمیتونی جلب کنی،میتونی؟
نه خوب،اصلا در توان تو نیست،چه سوالیه ..
خودم کشتمش،دلیلش کاملا روشن بود،وقتی نیست دلشادترم،رازی ترم،آرام ترم،خندان ترم،اصلا از همیشه بهترم،
از این همه "تر " بالاتر ؟
نه خوب،خودت بیا جوابشونو بده !
ولی
زجر کشت میکنن ..
من وسط اون روزام.
تو ، من
البته یه قصه گو هم بود، له شد رفت زیر ماشین.کلاغ خبرچینم چیناشو داد به خیاط خونه نشین واسه ی دوختن دامنای چینو واچین، منم که دیدم قحطیه قصه ست ،شدم حراف کلمه چین.
کلمه هامو چیندن،دزدای کلمه چین..
حوصله ی ادامه شو ندارم،اچین و وچین یه پاتو....عط ط ط ط چین !
که خوب ، آخر هم نشکست !
هرچه بزرگ تر میشود،کوچکتر به نظرش می آیم ..
هرچه بیشتر فکر می کنم،حقیر تر به نظرم می آید..
اه ، بلاخره یه جا تفاهم داشتیم!
تبلیغ مایع دستشویی سیو
.
.
.
مدتهاست غرق دنیای خودمم !
یاد پروازم میافتم که حتی سنگ ها هم،بدرقه راهم نبودن...!
که داشته باشدم،
خودش نابود شد !
نه،شما چرا
من خودم تنهایی خدمتتون می رسم !
من هم که فارغ این انتظار و این انتقاداتم!
من یک آدم پربهام !
تو را دست کم نگرفتم
هرگز
فقط
خودم را
بی بها کردم.
دل بعضیا عین همون کفتره بی بال و پره،بیا،این خط اینم نشون !
پ.ن:میدونی این عدد منو یاد چی میندازه؟ میدونی ؟ نه میدونی ؟
اما
دل من
بد هواست !
ساطور هم کارساز نیست
شاید مرگ..
به اینهمه تنهایی
قناعت کرد ؟
در ضمیر "دوستت ندارم " ،
و غریق نجاتی
در این مسلک
ندارم..
میرود،می آید،دور و نزدیکت میکند،تغییرت میدهد،می خنداندت،فردایش شاید بگریاندت،بهر حال می افتد،خواه مچاله ات کند خواه ضمیر خودآگاه فردیت،
می پذیرمش !
چشامو بهت می دادم
پسرک نابینا !
در زندگيمان راه مي گشايد !
حالا معایبش بماند .
برادرت.
خوب، باید رد پاشو از دل پاک کرد!
يه روزايی بود
گذشت ...
حالا شب شده
لامپو روشن کن!
يادت باشد كه اگر احيانا كسي در انتهاي دوستي طرف مقابلش درمانده و عاجز و نالان و گريان و پريشان بود،به بهانه ي رفاقت آرامش نكني،بدجنسي بي جنسان را به يادش نياوري،آب و چاه و چاله را نشانش ندهي،بگذاري با سر برود ته چاه و بعد هرر و کرر به پوز نداشته اش بخندي،لااقل اينطور اگر برچسب حسادت به رويت زدند،دلت از آنهمه محبت بي منت نميسوزد،دلت كباب خیلی چیزها نميشود،تازه خوشحال هم ميشوي كه بين اينهمه آدم تو لیبل خوردی و به خاطر رقابت با يك آدم بزرگ تحسین شدی...
و بعد فكر كن كه آيا واقعا انقدر بزرگ هستي كه كسي به توي بي چنته ی درمانده ، حسادت كند ؟ و آيا تو واقعا انقدر بزرگ هستي؟
افتخارمان،حسادتهای اطرافیان بود،به رفاقت یک رنگمان
امروز
انتهای رفاقتمان،متهم به حسادتهای دوطرفه مان...
دم دستم، پر بود از حرفهای شعرگونه وار،
و شنیدنی های پر از خریدار
و گفتنی های خیلی محال
اما در این زمان، و این مکان
منم و دستی خالی،
و زبانی قاصر ،
و ذهنی عاجز،
که ، که هیچ..
یا این پیـکـــیه تو رو
یا من هر دو رو !