وقتی ماه و ستاره ها هستن
باید
با چشای بسته خوابید !
از خودم متحير مي شوم
وقتي پاهايم با شجاعت عرض اتوباني مملو از تندروهاي بي لبخند را گذر ميكنند و در گذر رفتنشان از صداي زوزه ي باد ، پي به سرعت مهيب تندروها مي برم .وقتي بي هيچ خستگي و درد ،سر به زير و تن به روو ،راه مي روم ،به مقصد مي رسم و دوباره به خانه بر مي گردم .وقتي زبانم چون وكيلي خودساخته مسئوليت " بودنم " را بعهده مي گيرد و از حق زنانه ام دفاع مي كند . وقتي افكار سخت ساخته ام مانع تجلي و رشد پيچك هاي سياه ميشود .وقتي وقت خرج خود مي كنم و جاي انتظار پشيماني ، بودنم را به تماشا مي نشينم..
متحيرم،من حتي از نيروي پنهاني و عظيم درونيم سخت متحيرم، از اينهمه "من " بودن، و از من به خودم رسيدن، و در منِ ِكسي غرق نشدن، و توانايي ايستادن و من من كردن ، متحيرم،سخت..سخت متحيرم..
پر از آیینه ها و اعدادی که هیچ کدام شکل خودم را نشان نمی دهند..
زودتر به سیصد برسم
سیــــــــ صــــــــــــــد
یاد روزهایی که کلمات را بخش می کردیم به خیر..
هيچ نبود
جز عشق
اما حالا
انگار
هيچ نيست
جز فاصله
.
.
.
با توام ! هي!
بردار
فاصله ها را !
(تازگیها عجیب دلم هوای ده پست اول اینجا و دو پست اول آنجا را کرده،تازگی ها..)
روزنه نیستم من، و آدمها هم غرق در تاریکی نیستند،تنها شاید در توهم تاریکی غرقند و عاجزانه انتظار روزنه ای را می کشند که علف زیر پایشان سبز خواهد کرد.
آنوقت تو ، در کمال افتخار به این که در آن جمع به من توجه داشتی می گویی: به به ، چه لاغر شدی ، خوش هیکل شدی ، خوش چشم تر شدی خوش لبخند شدی..
وای !
دلگیر مشو ،
ز پشت کوه آمده است !
یک قدم غافل شدی یک عمر راهت دور شد..
rain
تاب آوردنم دوباره بی تابـــت کرد ؟
دوباره ترسیدی، می دانم ، نگو نه !
من بین تو و دنیای بی نیازی هایت گم شدم،و در پس هیچ آگهی و روزنامه ای یافت نشدم..
و تو هم دیگر،آنطور که توقع می رفت، جست نه ، جست نشدی..
نه، نمی بینند ..
وقتی عهدم را میشکنم تا دوباره تو را لبریز از افکار درونم کنم، حتم دارم که انتظار "پشیمانی" نمی آفریند !
یقینم را به شک وا مدار، و بدان که انتظار، " انتظار "می آفریند ، تمام.
پ.ن: این تمام بمعنی پایان نیست،اسرار بر صحت گفته است،والسلام.
که بی چماق و بی چوپان
می توانم از پس گله ام بر آیم !
نه ، سهم من این نبود !
...
...
هی یادواره ی من ، نمی خواهم به یادش بیاوری !
ای تو که دستهایت سرپناه پاسخ شعرهایم بود ،
بگو بگو ، چه بر سرمان آمد ؟
(روز ژوژمان..)
...
حسرت را نچشیده ام ،بلکه ذره ذره بلعیده ام !
چیز دیگری ببخش تا نبودنت را سایه افکند، سرگرمی چشیدن و بلعیدن و حسرت کشیدنم شود،
که اگر شود !
دلم مي خواست
يكي بياد داد بزنه
كه هست !
دور می شود
کوچک میشود
ریز میشود
اما هرگز نیست نمی شود !
اگر دوست داشتن نمی دانی،اگر ماندن نمی توانی
بگذار و بگذر !
پ.ن: با همه ی احترامی که برات قائل بودم اما باید بگم شعور نیازی به ظرفیت نداره،برای درک دقیق مفاهیم بیشتر سعی کن،شاید نظر دوستان عقيده من باشه !
همیشه بهانه ای برای گریز هست..
همیشه بهانه ای برای گریز هست ؟
به نا امیدی هایم
امید می دهم.
ناباورانه..
و چه خوب
که هنوز میتوان
امیدوار بود.
مثل تو !
دلم فقط برادرم را می خواهد.
دلم...نه ، فقط همین !
حالا من نامحرمم ؟ بیگانه ام ، مامان ؟
تلخی را اینگونه در گذر کند این شبهای بی نور، بی ماه و بی هیچ ستاره ندیده بودم..
نه ، ندیده بودم !
تا کجا می توانم ببخشم و بخشیده نشوم ، بسوزم و آتش نگیرم و اما دیگران چون آدمک های روشنایی ندیده بر سرم هجوم آورند ؟
ای خدا من نمی خواهم چون تو باشم،من نمی خواهم آن بنده ی در انتظار وعده ی بهشت مانده، باشم ! بگذر از گناهانم و برهایم !
چقدر تماشاچی اطرافم دارم
چقدر نگاهم می کنند این چشم ها
و چقدر سنگ می اندازند بر سرم..
چرا کسی را ندارم که هلم دهد آنجا که استاد می گفت...چرا کسی را ندارم برای هل دادنم به ج..
چرا ؟
در این روزها
که انگار
هیچکس
ن م ی خ و ا هد !
هی مخاطب :
مشاهده ی درد نوشته هایم در دفتر خاطرات تویی که شاید به نام خودت یا هرکس برای دوست پسرهای بی احساست به شیوه های مختلف اس ام اسی و غیره و ذالک مرور میکنی برایم زجرآور است،چرا که قطعا آنان نه جسارتی برای جواب خواهند داشت و نه شعوری بالا برای فهم،مشاهده ی این "من درون" در تو نه تنها برایم خوشایند نیست که آزار دهنده و مقاومت ناپذیر است،دست بردار از این روح پر پیامی که نه نیاز به مرید دارد و نه مشتری بهشت، و نگو با شعف و افتخار که چقدر شبیه همند افکارمان،و نشکن، نشکن اینگونه بی صدا مرا در مقایسه با خود..و این میل حق طبلی را نکن درمن کور !
آدم می تواند اندرون والدین را خالی کند،آنها را بخواباند ،سپس با اندرون پر تا خود صبح بنوازد،برای ستاره های نصفه نیمه ی چسبیده به سقف،برای برادرش..
آدم می تواند با افکارش تا خود صبح،بدون کوک،بدون ساز،با کدئیین و پروفن بنوازد..
آدم می تواند،نه..گاهی حتی توان برای نوشتن "آدم می تواند" تحلیل می رود..
آهای آهای راویـ قصه بگو .. دیگه برام قصه نگو !
پ.ن:رجوع به پی نوشت قبلی
که خاطره های یک زمان آدم
از وجود و حضورش
عزیز تر بشه...!
پ.ن:متاسفم که برای درک و فهم دقیق تر باید علائم و پی نوشت هایی بعد از خود نوشته اضافه کنم،اگر قرار بود با خودم حرف بزنم،اینها را برای تو نمی نوشتم،و کسی که باید به اشتباهات پی ببرد شاید خود تویی،و آنکه از خاطره شدن گریزان ، من !
و شاخه های قطع شده ی سر به هر جایش
همچو قامت زیبا،سر به هرجا و قد نکشیده ی تو
...
یک عالمه دوست داشتن
به یک عالمه آدم
بدهکارم..
قاضی بیا،
حکم بده !
من پایین اومدنو دوست نداشتم،
واسه همینه که با او نرفتم!
ظرفیت منو اونقدر بالا ببر
که تحمل شنیدن حرف حساب رو داشته باشم
حتی از آدمای نه چندان حسابی..
(داریوش رمضانی)
که به ارتفاع ابدیت دوستت دارم،حتی اگر به رسم پرهیزکاری های ضوفیانه از لذت گفتنش امتناع کنم..!
همچنان بی شهامت حرف بزن..
مثل تو ؟
چشم به آسمان این بلاگ نباید دوخت !
قرار نیست اتفاق های بزرگ از اینجا شروع شود ..
پ.ن:دلیل بستن کامنتا ترس نیست،بلکه توقع بیخود از آدمای نقاب زده ی منتقدیه که در اونا شهامت اظهار وجود نیست !
نه ،تو جدا فکر میکنی آیینه منی ؟
کو چشمات ؟ کو دستات ؟ دفتر خاطراتت کو ؟
پس بزن عقرب که دردش کمتر است !