تبليغاتX
خط فاصله
شبا

وقتی ماه و ستاره ها هستن

باید

با چشای بسته خوابید !

+ 85/09/30مهسا |

از خودم متحير مي شوم

وقتي پاهايم با شجاعت عرض اتوباني مملو از تندروهاي بي لبخند را گذر ميكنند و در گذر رفتنشان از صداي زوزه ي باد ، پي به سرعت مهيب تندروها مي برم .وقتي بي هيچ خستگي و درد ،سر به زير و تن به روو ،راه مي روم ،به مقصد مي رسم و دوباره به خانه بر مي گردم .وقتي زبانم چون وكيلي خودساخته مسئوليت " بودنم " را بعهده مي گيرد و از حق زنانه ام دفاع مي كند . وقتي افكار سخت ساخته ام مانع تجلي و رشد پيچك هاي سياه ميشود .وقتي وقت خرج خود مي كنم و جاي انتظار پشيماني ، بودنم را به تماشا مي نشينم..

متحيرم،من حتي از نيروي پنهاني و عظيم درونيم سخت متحيرم، از اينهمه "من " بودن، و از من به خودم رسيدن، و در منِ ِكسي غرق نشدن، و توانايي ايستادن و من من كردن ، متحيرم،سخت..سخت  متحيرم..

+ 85/09/29مهسا |

دنیای عجیبی ست

پر از آیینه ها و اعدادی که هیچ کدام شکل خودم را نشان نمی دهند..

+ 85/09/29مهسا |

دلم میخواهد

زودتر به سیصد برسم

سیــــــــ صــــــــــــــد

یاد روزهایی که کلمات را بخش می کردیم به خیر..

+ 85/09/29مهسا |

اگه احساس سوختن خوب نیست،پس نذار کسی بسوزه !

+ 85/09/28مهسا |

بين تو و او

هيچ نبود

جز عشق

اما حالا

انگار

هيچ نيست

جز فاصله

.

.

.

با توام ! هي!

بردار

فاصله ها  را !

 

(تازگیها عجیب دلم هوای ده پست اول اینجا و دو پست اول آنجا را کرده،تازگی ها..)

+ 85/09/28مهسا |

روزنه ی شفاف نور هم اگر بودم، که از همان دریچه ی کوچک به تاریکی هجوم می آوردم و با نورم دنیای تو و آدمها را امید می دادم،باز هم احتمال مات شدنم، تمام شدنم، یا در تاریکی محو شدنم بود .روزنه ی نور هم اگر بودم، تا به حال باید مهتابی،ستاره ای،ماهی چیزی از این تاریکی خلق می کردم .. 

روزنه نیستم من، و آدمها هم غرق در تاریکی نیستند،تنها شاید در توهم تاریکی غرقند و عاجزانه انتظار روزنه ای را می کشند که علف زیر پایشان سبز خواهد کرد.

+ 85/09/28مهسا |

من از نداشتن یک سری چیزهای مرتبط با تو تحلیل می روم  ، ظعف می کنم ،جای تصویر سازی خاطره سازی می کنم، زیر چشمم گود میشود ، سیاه میشود. حسرت می خورم،جوش می زنم . بیدار می مانم ، بی خواب می شوم ،بیعار می شوم . فکر می درم ،بیمار می شوم ...آنقدر که...آنقدر که ...لاغر می شوم !

آنوقت تو ، در کمال افتخار به این که در آن جمع به من توجه داشتی می گویی: به به ، چه لاغر شدی ، خوش هیکل شدی ، خوش چشم تر شدی خوش لبخند شدی..

وای !

+ 85/09/27مهسا |

خورشید اگر محو تماشای تو نیست ،

 دلگیر مشو ،

ز پشت کوه آمده است !

+ 85/09/27مهسا |

راه را از چاه در هر لحظه ای باید شناخت

یک قدم غافل شدی یک عمر راهت دور شد..

rain

+ 85/09/27مهسا

باز هم از تاب آوردنم ترسیدی ، مردکـــــــــــ ؟

تاب آوردنم دوباره بی تابـــت کرد ؟

 دوباره ترسیدی، می دانم ، نگو نه !

+ 85/09/27مهسا

وقتی می رفتی،هرگز حس نمی کردم لحظه ای به من نیازمندی. وقتی میرفتم،هرگز نیندیشیدم به تو بی نیازم . وقتیکه بودم ، به نیازهای من بی نیاز بودی و وقتیکه رفتم دیدی که به آنهمه بی نیازی نیازمندی..

من بین تو و دنیای بی نیازی هایت گم شدم،و در پس هیچ آگهی و روزنامه ای یافت نشدم..

و تو هم دیگر،آنطور که توقع می رفت، جست نه ، جست نشدی..

+ 85/09/27مهسا

آدمهایی هستن،که برای لحظه های از دست رفته شان گریه می کنند، و آنقدر موج در چشمانشان شناور می شود،که حقیقت زودرس لحظه های دوباره برگشته را در مقابل خود نمی بینند،

نه، نمی بینند ..

+ 85/09/27مهسا

یادت باشد :

وقتی عهدم را میشکنم تا دوباره تو را لبریز از افکار درونم کنم، حتم دارم که انتظار  "پشیمانی"  نمی آفریند !

یقینم را به شک وا مدار، و بدان که انتظار، " انتظار "می آفریند ، تمام.

 

پ.ن: این تمام بمعنی پایان نیست،اسرار بر صحت گفته است،والسلام.

+ 85/09/27مهسا |

خدایا شکرت

که بی چماق و بی چوپان

می توانم  از پس گله ام بر آیم !

+ 85/09/24مهسا |

استاد بزرگ کوچک من آنقدر ظریف بود، که با هر تلنگری، نوایی صدایی، ناگریز از خود ، در خود می شکست..

نه ، سهم من این نبود !

...

...

هی یادواره ی من ، نمی خواهم به یادش بیاوری !

+ 85/09/24مهسا |

آی آی آی ،

 ای تو که دستهایت سرپناه پاسخ شعرهایم بود ،

بگو بگو ، چه بر سرمان آمد ؟

(روز ژوژمان..)

+ 85/09/24مهسا |

هنوز هم منتظر قدم های منی، مرد ؟  

...

حسرت را نچشیده ام ،بلکه ذره ذره بلعیده ام !

چیز دیگری ببخش تا نبودنت را سایه افکند، سرگرمی چشیدن و بلعیدن و حسرت کشیدنم شود،

 که اگر شود !

+ 85/09/24مهسا |

آزي راس ميگه

دلم مي خواست

يكي بياد داد بزنه

كه هست !

+ 85/09/23مهسا |

من همانم که در افق

دور می شود

کوچک میشود

ریز میشود

اما هرگز نیست نمی شود !

+ 85/09/23مهسا |

ما را با تو پندی ست،  ای دیوانه

اگر دوست داشتن نمی دانی،اگر ماندن نمی توانی

بگذار و بگذر !

 

پ.ن: با همه ی احترامی که برات قائل بودم اما باید بگم شعور نیازی به ظرفیت نداره،برای درک دقیق مفاهیم بیشتر سعی کن،شاید نظر دوستان عقيده من باشه !

+ 85/09/23مهسا |

چه تنها باشیم،چه نباشیم

همیشه بهانه ای برای گریز هست..

همیشه بهانه ای برای گریز هست ؟

+ 85/09/22مهسا |

ناباورانه

به نا امیدی هایم

امید می دهم.

ناباورانه..

 

و چه خوب

که هنوز میتوان

امیدوار بود.

+ 85/09/21مهسا |

تنها آدمای خوبــــــــــــــــــــن ، که می تونن واسه آدم آرزوهای عمیق و خوب کنن.

مثل تو !

+ 85/09/21مهسا |

دلم فقط دعا می خواهد.

دلم فقط برادرم را می خواهد.

دلم...نه ، فقط همین !

+ 85/09/20مهسا

من که هر کجا بودم،سرشار از غصه های تو و لبریز از دردهای بی درمان تو بودم..

حالا من نامحرمم ؟ بیگانه ام ، مامان ؟

+ 85/09/20مهسا

لحظه ها و دقیقه ها،تند تر از این هم میشد بگذرند.. نگذشتند !

تلخی را اینگونه در گذر کند این شبهای بی نور، بی ماه و بی هیچ ستاره  ندیده بودم..

نه ، ندیده بودم !

+ 85/09/20مهسا

تا کی باید دیگران را از خود راضی نگهدارم و خود از آنان ناراضی ؟ تا کی ؟ بگو تا کی ؟

تا کجا می توانم ببخشم و بخشیده نشوم ، بسوزم و آتش نگیرم و اما دیگران چون آدمک های روشنایی ندیده بر سرم هجوم آورند ؟

ای خدا من نمی خواهم چون تو باشم،من نمی خواهم آن بنده ی در انتظار وعده ی بهشت مانده، باشم ! بگذر از گناهانم و برهایم !

+ 85/09/20مهسا

شده ام کابوسی یخ زده،گوشه ای دور

چقدر تماشاچی اطرافم دارم

چقدر نگاهم می کنند این چشم ها

و چقدر سنگ می اندازند بر سرم..

چرا کسی را ندارم که هلم دهد آنجا که استاد می گفت...چرا کسی را ندارم برای هل دادنم به ج..

چرا ؟

+ 85/09/20مهسا

چقدر دلم چیزهایی می خواهد،

در این روزها

که انگار

هیچکس

ن م ی خ و ا هد !

+ 85/09/20مهسا

دست از سرم بر نمی دارند کابوس ناله های برادرم در  آن شب ها  و تکرار و مقایسه اش در دقیقه های دیر رس این روزها..

+ 85/09/19مهسا

هی مخاطب :

مشاهده ی درد نوشته هایم در دفتر خاطرات تویی که شاید به نام خودت یا هرکس برای دوست پسرهای بی احساست به شیوه های مختلف اس ام اسی و غیره و ذالک مرور میکنی برایم زجرآور است،چرا که قطعا آنان نه جسارتی برای جواب خواهند داشت و نه شعوری بالا برای فهم،مشاهده ی این "من درون" در تو نه تنها برایم خوشایند نیست که آزار دهنده و مقاومت ناپذیر است،دست بردار از این روح پر پیامی که نه نیاز به مرید دارد و نه مشتری بهشت، و نگو با شعف و افتخار که چقدر شبیه همند افکارمان،و نشکن، نشکن اینگونه بی صدا مرا در مقایسه با خود..و این میل حق طبلی را نکن درمن کور !

 

+ 85/09/19مهسا

آدم می تواند بچه باشد،اما برای والدینش مادری کند..

آدم می تواند اندرون والدین را خالی کند،آنها را بخواباند ،سپس با اندرون پر تا خود صبح بنوازد،برای ستاره های نصفه نیمه ی چسبیده به سقف،برای برادرش..

آدم می تواند با افکارش تا خود صبح،بدون کوک،بدون ساز،با کدئیین و پروفن بنوازد..

آدم می تواند،نه..گاهی حتی توان برای نوشتن "آدم می تواند" تحلیل می رود..

+ 85/09/19مهسا

مرهمی نداشته تا هنوز

آهای آهای راویـ  قصه بگو .. دیگه برام قصه نگو !

+ 85/09/18مهسا |

به آدمی که از زندگی خسته است،باید زندگی یاد داد !

 

پ.ن:رجوع به پی نوشت قبلی

+ 85/09/18مهسا |

چه بد ،

که خاطره های یک زمان آدم

از وجود و حضورش

عزیز تر بشه...!

 

پ.ن:متاسفم که برای درک و فهم دقیق تر باید علائم و پی نوشت هایی بعد از خود نوشته اضافه کنم،اگر قرار بود با خودم حرف بزنم،اینها را برای تو نمی نوشتم،و کسی که باید به اشتباهات پی ببرد شاید خود تویی،و آنکه از خاطره شدن گریزان ، من !

+ 85/09/16مهسا |

درختهای اتوبان صدر شبیه تواند.

و شاخه های قطع شده ی سر به هر جایش

همچو قامت زیبا،سر به هرجا و  قد نکشیده ی تو

...

+ 85/09/16مهسا |

بدهکارم.

یک عالمه دوست داشتن

به یک عالمه آدم

بدهکارم..

 

قاضی بیا،

حکم بده !

+ 85/09/16مهسا |

کاش در دل آدمها، آرزوی آمدن نمیرد..

+ 85/09/15مهسا |

هر بالا رفتنی پایین اومدنی داره

من پایین اومدنو دوست نداشتم،

واسه همینه که با او نرفتم!

+ 85/09/15مهسا |

خدایا

ظرفیت منو اونقدر بالا ببر

که تحمل شنیدن حرف حساب رو داشته باشم

حتی از آدمای نه چندان حسابی..

(داریوش رمضانی)

+ 85/09/15مهسا |

خودت خوب می دانی ،

که به ارتفاع ابدیت دوستت دارم،حتی اگر به رسم پرهیزکاری های ضوفیانه از لذت گفتنش امتناع کنم..!

 

+ 85/09/14مهسا |

فاصله در وجودم
رخنه کرده است
بیا
جای خالی اش را
تو پر کن !
+ 85/09/13مهسا |

دروغاتو باور میکنم و حقایقـو چون تو پنهون

 همچنان بی شهامت حرف بزن..

+ 85/09/13مهسا |

آدمهایی هستن که فرار رو به قرار ترجیح میدن،

مثل تو ؟

+ 85/09/13مهسا

خیلی ها معنی امید را از زمین های خاکی ناکجا آباد آموخته اند،

چشم به آسمان این بلاگ نباید دوخت !

قرار نیست اتفاق های بزرگ از اینجا شروع شود ..

 

پ.ن:دلیل بستن کامنتا ترس نیست،بلکه توقع بیخود از آدمای نقاب زده ی منتقدیه که در اونا شهامت اظهار وجود نیست !

 

+ 85/09/13مهسا

اینکه آدم فکر کنه آیینه ی کسیه،یا  آیینه فکر کنه که شبیه کسیه..یا مثلا بشه آیینه آدمی که معتقده وبــش پر از گله و شکایته..یا اینکه بشه خواننده نوشته هایی که جواباش از یه آدم منتقده..

نه ،تو جدا فکر میکنی آیینه منی ؟

کو چشمات ؟ کو دستات ؟ دفتر خاطراتت کو ؟

+ 85/09/13مهسا

کاش اندازه ی هم بودیم ..

+ 85/09/13مهسا

نیش دوست از نیش عقرب بدتر است

پس بزن عقرب که دردش کمتر است !

+ 85/09/13مهسا

از دست این آدمک های عاصی دلم هوس غارنشینی کرده..
+ 85/09/12مهسا