تبليغاتX
خط فاصله
برای دیواری که با سختی ساختمش ، و با درد بالا کشاندمش،و جای کاهگل و سیمان ،از تفکر و شعور مملو کردمش،دریچه ای بنا کردم برای آمدن نور،بی در و پیکر،بی علف و تفکراتی بیهوده و هرز ،

شاید برای در آوردنم از حال و هوای فلسفه بافی ها،شاید برای خوشی هایی که هرگز تجربه شان نکردم،شاید برای بیرون آمدن از جلدم،خودم،افکارهای خودخواهانه ام و این همه من منم..

یک عمر به سختی می سازیم و یکروز به راحتی از آنهمه سختی می گذریم..

عجب فلسفه ای دارند این لحظه های بی فاصله ی خالی از این خط ها

+ 85/10/30مهسا |

فلسفه ی دوستی با بعضی ها ساده است،آنقدر ساده که در بی فاصله ایش و در خطوط ِ بی خط ِ لحظه هایش لیــــــــــــــز می خوری،پایین می ری و احتمالا گم می شوی..

 

آیا "فعل کمکی ِ بی مفعول " دارد گم میشود ؟

+ 85/10/30مهسا |

وقتی ستاره ها
تنها مسافرانی هستند
که به شهر شما می آیند
و میروند
و تو ایستاده ای کنار خیابان
مثل دیوانه ها
برای ماشینها
دست تکان میدهی
و ماشینها
که مثل عاقلها
بوق میزنند
و میگذرند
ومیروند
این تنها یک خیال نیست
تو زنده ای
نفس میکشی
و برای ماشینها دست تکان میدهی
و ماشینها
تنها تورا به یاد می آورند
تنها ، ماشینها تو را به یاد می آورند..

(مهدی موسوی)

+ 85/10/28مهسا |

دلم برای همه ی آن ها که رفته اند می سوزد،
برو
تو نیز برو.
از حریم آشوب خیال من
برو.
جایی که نمی دانم،
شاید امن تر باشد..
شانه های من،
تابِ این همه اشکِ نگریسته را ندارد.


نه این که فکر کنی پیر شده ام
نه!
فقط از این همه نه و
نبودن
دیگر صدای هیچ پرنده ای را نمی شناسم.

آدمی تا پرنده را گم نکرده است
غربت بر شانه هایش نخواهد نشست.
اما وقتی سهره را نشناسی
به سینه سرخ دل نبازی
و کبک از کتاب هایت پریده باشد
آن وقت بی گمان غریبه هستی
و آسمان همچنان آبی ست هر جا
برو
شانه هایم غربتِ جهان است
و تو می خواهی جایی آرام گریه کنی
چقدر دلم
برای همه چیز می سوزد.

(شانه های غریب-بیژن فارسی)

+ 85/10/28مهسا |

اونی که داره بالا میره،دیگه نمیتونه پایین بیاد،آخه افت داره

تو اما می تونی انقدر بالا بری تا بهش برسی !

+ 85/10/27مهسا |

قطار وقتیکه از ریل خارج می شه،به هر سو آزاده

اما به هیچ جا نمی رسه !

+ 85/10/27مهسا |

آدم وقتی آدم میبینه،تکلیفش خیلی سخت میشه

چون دیگه نمیتونه حیوون باشه !

 

و آدم سازگار آدمی نیست که مدام تغییر کنه

چون اصولا ناسازگاره !

+ 85/10/26مهسا |

و صد البته

هر زندگی ای قابل ادامه دادن نیست !

+ 85/10/26مهسا |

بشارتت می دهم نصیحتم را آویزه ی گوشت کنی و گوشت را آویزه ی ذهنت

بشارتت می دهد،

نامردی نکن

هدایتش کن..!

+ 85/10/26مهسا |

برای کشف اقیانوس های جدید باید شهامت ترک ساحل آرام خود را داشت،

حق با تو بود تولستوی، این جهان ، جهان تغییر بود، نه تقدیر !

+ 85/10/26مهسا |

و او خود چشمانش از حضور قاطع اعجاز بود و اما چشمان مرا علت قاطع حضور اعجاز می دانست..

+ 85/10/26مهسا |

دکتر اگر میشدم،جای اینهمه کپسول و کدئین،دردی چیزی تجویز آدمهایـ بی دردـ همیشه نالان از سردرد میکردم که لااقل در جواب قانع کردن خودشان بهانه ای، مرضی،بدبختی ای چیزی داشته باشند برای کشیدن..آنوقت خودم هم دردم نمی آمد از بی دردی آنان در مقابل خود و یا کم دردی خوددر مقابل پر دردان.
+ 85/10/26مهسا |

مثل پرستو باید کوچ کرد،

فصلی اما هدف دار !

+ 85/10/22مهسا |

نبردهای درون را،وقتی میتوان کنار گذاشت که آدم بفهمد،زندگی همیشه میدان جنگ نیست،و گاهی باید جای حریف برای نبرد، شریک برای ایستادگی طلب کرد..

باید به فکر برکناری خود کفایی،خود طلبی و بی نیازی باشی. باید شریک بی شریکان باشی ، باید..

...

(نه، نگو ، نمی توانم تسلیم شوم ، به باید..وقتی،نبایدها امرم میکنند  ، به شاید..)

+ 85/10/21مهسا |

دل آدما به اندازه حرفاشون بزرگ نیست، ولی حرفی که از ته دل باشه میتونه آدم بزرگی بسازه..

+ 85/10/21مهسا |

صبوری  و سکوت

و انتظار

آدم را به ثانیه ها

بدبین می کند ،

 

اما من به تو

و به او

و به خودم

و این صبر

بدبینم !

 

 

+ 85/10/17مهسا |

لابلای خطوطی که به نون بودنت عادت کرده بود دنبال چی میگشتی ؟

تموم شدن

دل دلای من

لابلای خطوطی که

تو رو

مرد !

 

+ 85/10/16مهسا |

حکمتی دارند وصله هایی که گذشته را به حال و حال را به آینده می چسبانند..

حکمتی دارد کار این خدا،صبرمان را می سنجد،ما هم منتظر مینشینیم ببینیم کی این امتحان هایش تمام میشود..

و به روی هم نمی آوریم،که هر دویمان روداریم !

+ 85/10/16مهسا |

لياقت،

واژه ي حسرت برانگيزي ست

كه ندارنش بعضيا ‌!

+ 85/10/16مهسا |

ميشه آدم  خالي شه از نبايد ها ، وقتي همه ي بودنش وابسته به بايدهاست ؟ ميشه ؟ ميشه ؟

نه...نگو..نميشه !

+ 85/10/16مهسا |

به من بگو

وقتی که از پرواز چیزی نمیدونی

آخه چرا بال بال میزنی ؟

+ 85/10/16مهسا |

آدم گاهی می ماند، عزمش را به سختی جزم می کند که بماند،که ببیند، که آنکه نبوده شود، که طعم گس یک چیزهایی را مزه مزه کند، اما برای دوست داشتن، باید کسی را بیابیم که لایق باشد، و اگر نباشد...!
+ 85/10/16مهسا |

هیچکس

کفش نویی که پای آدم را می آزارد،

دور نمی اندازد

اما

به آن عادت می کند

...

+ 85/10/14مهسا |

فقط شبهاست

که سنگینی ساعت و غم از دست دادن خوب آدمان بد را

احساس می کنم.

.

.

.

همه ی روزهایم، شب اند !

+ 85/10/14مهسا |

سن گیــــــــ نم

از

نگفتن

و پرم  از

 شنیدن.

+ 85/10/14مهسا |

یه جایی،یه روزی، یه زمانی داریوش میخوند

برای گفتن من شعر هم به گل مانده..

حکایت مان شد !

 

+ 85/10/14مهسا |

حرف بزن،

قول می دهم، نه جایی چاپش کنم، نه در کتابی، منتشر...!

+ 85/10/12مهسا |

انکار نمی کنم که بوده ام

و تو هم

اعتراف کن

که هرگز

ن ب و د ی !

+ 85/10/12مهسا |

آدمای گذشته ی آدم ،شاید پر  پیچ و خم باشن ،اما پر درد و غم ، نه !

+ 85/10/12مهسا |

اگه تو نمی دونی از دست من چیکار کنی،

خوب منم همینجوریم !

+ 85/10/11مهسا |

یکی بیاد این آقا رو بگیره، که بعد از یه سال حالا یادش افتاده مجنون شه زین سودا !
+ 85/10/11مهسا |

آی تو

وقتی لرزش دستانم را دیدی، نگاه دل نگرانم را نگریستی ، پاهای گریزانم را پاییدی،و چشم از چشمان ناگزیرم با شک بریدی، چرا ، چرا  یقین حاصل نکردی ؟

+ 85/10/11مهسا |

خوبی ؟

میدونی من همیشه خوبم.حتی اگه بد باشم.ضمن اینکه آدم فقط وقتی در حقش بد میشه و بدی میبینه،نمی تونه خوب باشه. و خوب ، من ، الان ، خوبم !

+ 85/10/11مهسا |

توی این لحظات هیچ چیز برایم مسخره تر ازاین نیست که برای تولد کسی که لیاقت شعرها و فکرهای مرا نداشته کتابی بنویسم و باور کنم که بهترین هدیه ی عمرم را به کسی داده ام که هرگزش نداشته ام.. و او احتمالا فکر کند که چه هدیه ی مسخره و مضحکی..

+ 85/10/11مهسا |

می دونی

دنیا ارزش تو رو نداره

خرابم نکن !

 

(آرشیو آدمی هم گاهی،گواه اثبات زنده بودن و زنده ماندن می شود)

+ 85/10/11مهسا |

باید از یک جواب روشن کوتاه ،

 به سهم اندک یک علاقه کوچک،

 قناعت کرد.

+ 85/10/11مهسا |

کیست ؟

کیست آنکه به من می ماند؟

یا شبیه من می نماید ؟

یا فكرهاي مرا بي تفاوت،

با شباهت مي خواند ؟

 

+ 85/10/11مهسا |

خوشبختی

همین جا

بغل دستت افتاده

فکر نکن،

نگاش نکن،

ورش دار !

+ 85/10/11مهسا |

اگر باد

مرا

با خود نبرد

تو می بری ؟

 

+ 85/10/11مهسا |

یکی از همین روزهای نزدیک

طعم گس تعـلــق را می چشم

شاید ، مزه مزه اش

خرم را از شیطان پایین آورد

سکسکه ی خواستنش،

وسوسه ام کند

و حال و هوایش

هوای خراب دلم را،

 مست.

شاید هم

یکی از همین روزها

به جمع آدمان

پیوستم ،

خدا رو چه دیدید ؟

+ 85/10/11مهسا |

تو

 در قلب خود

 فقط زمانی پراهمیت میشوی

 که قلب های دیگران را حس کنی ..!

 

+ 85/10/11مهسا |

 به خاطر بسپار :

اگر ندانی به کجا می روی

مطمئن باش به جایی نخواهی رسید !

 

(نهج البلاغه)

+ 85/10/06مهسا |

دلم می خواد یه وبلاگ پیدا کنم که نویسنده ش منتظر خوندن هیچ پیام متقابلِِ از سر تشکری نباشه،توش دوستت دارم های از دست رفته نباشه، اسمی از عشق و مٍشق و مجنون و لیلی نباشه، مزمونش اشاره به هیچ ترانه و آهنگی تو این یه زمینه نباشه، موسیقی ش یادآورٍ هیچ فیلم و صحنه و خاطره ی بر باد رفته ای نباشه، حتی تنفر از آدما و بی میلی و نفرین همسایه ها و فحش و بد و بیراه هم نباشه !

داریم اصلا ؟

حالا دارم به این فکر میکنم اگه شاعر و نویسنده و فیلم و سریال و کتاب عاشقانه با ترجمه های مختلف نبود، آیا بازم کسی دنبال ادامه ی راه اونا بود ؟

نبود.نبود.نبود.نبود.نبود !

+ 85/10/06مهسا |

بودن یا نبودن

مسئله این نیست

مسئله اینست که ..

اصلاً مسئله ای نیست !

+ 85/10/06مهسا |

آدمایی هستن که غرق میشن، و با اینکه شنا بلدن شنا نمی کنن.جالبه که فکر می کنن همیشه دیگران باید برن نجاتشون بدن!
+ 85/10/06مهسا |

بین اینهمه گریز و گذار

در    مانده ام ،

مرهمی شو اي

 اين د نيم آف گاد !

+ 85/10/05مهسا |

توی این سرما،گرما زده شده ام ،انگاری.

از این صندلی که تمام روز باید نشسته باشم رویش و این کیبرد که باید تایپ کند آنچه را که از رفت و آمد دستهایم لمس میکند و دستهایی که بالا و پایین می رود تا  بافته ها و نبافته های فکرم را به زبان آورد ناگریزم، از این نشست و برخاست و این همه توقف که بی گریز در راه استقلال باید طی کنم..این دست و چشم و زبانی که متعلق به من است و مایه ی درآمدم.. گرمازده شده ام و انگار هیچ سردم نیست،نای رفتن و بریدن و پر زدنم نیست...بی اختیار می نشینم و بی راهی برای گریز پشت به خودم و دنیای مانیتور و کیبرد می خوابم..چقدر این دقایق گرما زده ام کردند ، انگاری.

+ 85/10/05مهسا |

یادآوری کریسمس پارسال توی ذهنم هیچ صفایی نداشت، غیر از اینکه فهمیدم میل به خیلی چیزا توو دلم کور شده.

مثل بابانوئل خوشگل پشت اون مغازه که..

که هیچ.

+ 85/10/05مهسا |

اون مجسمه اس که همیشه ساکت و آرومه و می ذاره سرنوشت بازی خودشو بکنه، منو میبینی ؟ سر و مر و گنده با یه متر زبون *که دومترش زیر زمینه* دنیا نیومدم که مث اون مجسمه بشینم و تماشا کنم ببینم کی چه جوری سرنوشتمو می بافه،خودم می بافم و خودم اگه لازم بشه می شکافم،تو هم بهتره از سر بلاتکلیفی و بی قدرتی سرنوشتتو دست هر بی سرنوشتی نسپاری که اونم مجبور بشه دست خدا بسپارش،

اونیکه قدرت نداره سرنوشتشو ببافه، هیچوقت نمیتونه بافتنیاشو بشکافه~!

 

*این البته نظر یک از من بهترٍ واقع در بالای سرم بود.

+ 85/10/05مهسا |

دیدی اون توپی که محکم به زمین کوبوندی، محکم تو سر خودت خورد ؟ دیدی ، نه دیدی ؟

+ 85/10/05مهسا |