تو نامردی، چون از گنجشک هم میترسی !
چون از تو خط می گیرم..
به ایمان آدمهایی
که ایمان آوردند !
که تا وقتیکه خیال می کنند طرف مقابلشان متعهد به هیچ فرد خاصی نیست،تحویلش میگیرند،احوالش می پرسند،و عقیده هاشان را،خواه تحمیلی خواه غیر تحمیلی و از سر کشیدن به رخی و عرض وجودی و یا حتی گاهی از سر بی هدفی و سرگرمی ابراز می کنند،اما عجب دارد که تا واقعیت گفته می شود،کوله را بسته و در می روند..
این جزء همان اندیشه های غیر منصفانه است که بین ما و خط ها،فاصله می اندازد،چون تغییر موقعیت همیشه هم در تغییر موجودیت تاثیری ندارد !
این روزها عجیب از نوشتن خسته ام..
واقع بین است .
فرق من و تو هم در واقع ، دربودن و نبودن همین است !
زیرا
به "نمی دانم ها" ی خود
ایمان دارم !
زیر باران می رویم
غصه از تن می کنیم
و
شـ ــا ـد می شویم !
پیشکش هر چی عاشق
پیشکش آدمایی که جرات دوست داشتن توو این دنیای بی ثبات درهم و برهم نموندنی رو دارن
پیشکش آدمایی که دلشون به لبخند هم خوشه
پیشکش تو.. پیشکش شما !
آن لحظه که می گریی کسی منتظر شنیدن صدای خنده ات نیست..!
صبر ، خودش
چون قطره های خون
از دست های ما،به درون
تزریق می شود
...
بی هیچ پرستار..!
و از ندانم کاری های
تو .
از خدا
اما
نه..
ما به غصه خوردن..
نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــع !
غصه معتاد شده
به جگر ما را خون کردن..
دل کندن
بیچاره ب ا ب ا
نبودنش یعنی چی
خواستن اما نداشتنش یعنی چی..
کی میدونه نخواستن اما رفتن
یعنی چی..
مسموم می شوم، و مسمومتان می کنم، و بعد می روم یک گوشه می نشینم و با آزادی خودم عشق می کنم
مسموم می شوم ؟ یا مسمومتان می کنم ؟
سم زدایی روزها و گردگیری خاطره ها و پنهان کردن رابطه های کاملا مشروعم شروع می شود و من سرگردان به بختکم می نگرم..
دوام نمی آورم ، می دانم . او نمی داند، می دانم..
آدمی حیران می ماند..
کودکی، یعنی گریه پستانکی در دهانت
روزگار ما هم اینگونه است
اعتراض ، پستانکی در دهانت !
نگران آن "تو "ی زجر کشیده ی در فغان مانده ات
در فغان نمانده ات..
اینجا جا گذاری بهتر است،
یا پشت لب های زبان بسته ات ؟
برای آدمک هایت دعا کردم
روز خوش
لحظه هاشان آرام..
التماست می کنیــــــــم !
منهم روزی شاید
چون تو
برای همیشه
ترانه هایم را
از پنجره آویختم..
کسی چه می داند ؟
و برای زندگی
می دویم..
بی آنکه بپرسی چرا و چگونه
و خیال کن که رسیده ای
بی آنکه بپرسی، از کجا به کجا..
که بمانم ،
در این سرسرای روزگاری که
همه چیز را باد می برد..
کدام ماه ، ماه واقعی بود..
در شیطنتی عاشقانه
گوشواره ام را دزدید
و دیگر هرگز
کسی ما را ندید..
از پا هایی که رسیده اند، راه را پرسید
گم شدن،
همیشه ،
سهم ما نیست !
درد نمی کرد
تو بودی
که در ذهنم
غلت خوردی
گیج رفتی
افتادی..
پشت ابرها پنهان ماند
و هرگزم در نیامد..
من و ما
امشب
چشم به مهتاب دوخته ایم..
هنوز هم
صدای دسته که میاد
قلبم میره روی ویبره
از ترس یه گوشه کز می کنم
به شجاعتت می نازم !
........................................
.........................
.............................
بر می گردم..
و سرنوشت رو از سر می نویسم.
فقط چیزهایی را به دیگران منتقل می کند که خودش دوست دارد !
کریستیان بوبن
یا بیا ، ای آنکه بالایی
یا ببین او را که پایین است !