تبليغاتX
خط فاصله
هیچ دلیل دیگری نمی تواند داشته باشد جز اینکه پذیرش حقیقت می ترساندت.عین گنجشکی که صدا می ترساندش و تویی که گنجشک می هراساندت..

تو نامردی، چون از گنجشک هم میترسی !

+ 85/11/30مهسا |

تو خطم می زنی اما ،من خط نمی خورم !

چون از تو خط می گیرم..

+ 85/11/30مهسا |

غلط نکنم " بد " اول بدبختی داره میره رو به " خوش"بختی..البته اگه این بختکِ بد مصبِ بد چشم ِ خیر ندیده از زندگی بذاره ! 

+ 85/11/30مهسا |

اگر تو زنده ای و فکر می کنی که داری زندگی میکنی،من هم زنده ام اما امید دارم که زندگی کنم !
+ 85/11/30مهسا |

تو این هوای برفی هر چی بگی هر جا بری می چسبه جز این سر کار اومدن لعنتی..
+ 85/11/30مهسا |

بیان احساس واقعی گاهی،نه تنها به ترمیم پیمان شکسته کمک نمی کند،بلکه باعث تحریک تنفر آدمی نیز می شود..
+ 85/11/29مهسا |

شک دارم

به ایمان آدمهایی

که ایمان آوردند !

 

+ 85/11/28مهسا |

و همه ی آدمها جزء این دسته هستند.

که تا وقتیکه خیال می کنند طرف مقابلشان متعهد به هیچ فرد خاصی نیست،تحویلش میگیرند،احوالش می پرسند،و عقیده هاشان را،خواه تحمیلی خواه غیر تحمیلی و از سر کشیدن به رخی و عرض وجودی و یا حتی گاهی از سر بی هدفی و سرگرمی ابراز می کنند،اما عجب دارد که تا واقعیت گفته می شود،کوله را بسته و در می روند..

این جزء همان اندیشه های غیر منصفانه است که بین ما و خط ها،فاصله می اندازد،چون تغییر موقعیت همیشه هم در تغییر موجودیت تاثیری ندارد !

این روزها عجیب از نوشتن خسته ام..

+ 85/11/28مهسا |

کسی که حقیقت را می داند،و به آن آگاه است و از آن پا پس می کشد،بی تفاوت نیست..

واقع بین است .

فرق من و تو هم در واقع ، دربودن و نبودن همین است !

+ 85/11/28مهسا |

به کفر من شک نکن

زیرا

به "نمی دانم ها" ی خود

ایمان دارم !

+ 85/11/28مهسا |

قرص شادی می خوریم

زیر باران می رویم

غصه از تن می کنیم

و

شـ ــا ـد می شویم !

+ 85/11/25مهسا |

روز ولنتاین،پیشکش هر چی دل خوش

پیشکش هر چی عاشق

پیشکش آدمایی که جرات دوست داشتن توو این دنیای بی ثبات درهم و برهم نموندنی رو دارن

پیشکش آدمایی که دلشون به لبخند هم خوشه

پیشکش تو.. پیشکش شما !

+ 85/11/25مهسا |

آن لحظه که می خندی منتظر صدای  گریه ات هستند ،دیوار ها.

آن لحظه که می گریی کسی منتظر شنیدن صدای خنده ات نیست..! 

+ 85/11/25مهسا |

حوصله باید داشت

صبر ، خودش

چون قطره های خون

از دست های ما،به درون

تزریق می شود

...

بی هیچ پرستار..!

+ 85/11/24مهسا |

وقتی آرزوی مرگ می کنی و نمی میری ، باید ببینی چه کردی،چگونه بودی،که خدای بزرگ هم با آنهمه مغفرت و کرم مرگ را از تو دریغ می کند !

+ 85/11/23مهسا |

از خودم دل می کنم

و از ندانم کاری های

تو .

 

از خدا

اما

نه..

+ 85/11/23مهسا |

معتاد شدیم.

ما به غصه خوردن..

 نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــع !

غصه معتاد شده

به جگر ما را خون کردن..

 

+ 85/11/23مهسا |

چه دلی می خواد

دل کندن

بیچاره ب ا ب ا

+ 85/11/23مهسا |

کی میدونه ندیدنش یعنی چی

نبودنش یعنی چی

خواستن اما نداشتنش یعنی چی..

کی میدونه نخواستن اما رفتن

یعنی چی..

+ 85/11/23مهسا |

می دانم. می دانم و آگاهم،  که آنقدر ادب و خجالت و لبخندهای تلخکی ، مزه های الکی و روسری و شلوار بلند و حجاب خرکی به خوردم می دهید، که مسمومم می کنید..

مسموم می شوم، و مسمومتان می کنم، و بعد می روم یک گوشه می نشینم و با آزادی خودم عشق می کنم

مسموم می شوم ؟ یا مسمومتان می کنم ؟

سم زدایی روزها و گردگیری خاطره ها و پنهان کردن رابطه های کاملا مشروعم شروع می شود و من سرگردان به بختکم می نگرم..

دوام نمی آورم ، می دانم . او نمی داند، می دانم..

+ 85/11/20مهسا |

مال این دنیا نیستی تو ،  سهمت این دنیا نیست !

+ 85/11/20مهسا |

چه گویم از این گردش روزگار..

+ 85/11/18مهسا |

آدم وقتی وارد رابطه ای میشود، یا رابطه ای وقتی  شروع میشود، یا کسی وقتی وارد حریم آن دیگری میشود ، آدم نمی داند، باید خودش باشد ، یا آنی که رابطه می طلبد ، یا همانی که "کس"ِ رابطه اش میخواهد .

آدمی حیران می ماند..

+ 85/11/15مهسا |

سحر راست میگوید

کودکی، یعنی گریه پستانکی در دهانت

روزگار ما هم  اینگونه است

اعتراض ، پستانکی در دهانت !

+ 85/11/13مهسا |

نگرانم اما ، نه نگران روزهای تو

نگران آن "تو "ی زجر کشیده ی در فغان مانده ات

در فغان نمانده ات..

+ 85/11/12مهسا |

آن بغض چسبندهِ نشکستنی ِ سمج را

اینجا جا گذاری بهتر است،

یا پشت لب های  زبان بسته ات ؟

 

+ 85/11/12مهسا |

آسمان امروزت قشنگ بود،

برای آدمک هایت دعا کردم

روز خوش

لحظه هاشان آرام..

+ 85/11/12مهسا |

سالها باید بگذرند تا من بفهمم نماز خواندن همان التماس کردن برای دیده شدن است با این تفاوت که ،پشیمانی ندارد..

التماست می کنیــــــــم !

+ 85/11/12مهسا |

آی ماریا

منهم روزی شاید

چون تو

برای همیشه

ترانه هایم را

از پنجره آویختم..

کسی چه می داند ؟

+ 85/11/09مهسا |

بیدار می شویم

و برای زندگی

می دویم..

+ 85/11/09مهسا |

و فکر کن که رفته ای

بی آنکه بپرسی چرا و چگونه

و خیال کن که رسیده ای

بی آنکه بپرسی، از کجا به کجا..

+ 85/11/09مهسا |

آنقدر شاعر شده ام

که بمانم ،

 در این سرسرای روزگاری که

همه چیز را باد می برد..

+ 85/11/09مهسا |

هیچ یک از ما نفهمید

کدام ماه ، ماه واقعی بود..

+ 85/11/09مهسا |

آن شب مردی شبانه

در شیطنتی عاشقانه

گوشواره ام را دزدید

و دیگر هرگز

کسی ما  را ندید..

+ 85/11/09مهسا |

باید

از پا هایی که رسیده اند، راه را پرسید

گم شدن،

همیشه ،

سهم ما نیست !

+ 85/11/09مهسا |

سر من اما

درد نمی کرد

تو بودی

که در ذهنم

غلت  خوردی

گیج رفتی

افتادی..

+ 85/11/09مهسا |

و خورشید من

پشت ابرها پنهان ماند

و هرگزم در نیامد..

 

من و ما

امشب

چشم به مهتاب دوخته ایم..

 

+ 85/11/09مهسا |

هنوز هم

صدای دسته که میاد

قلبم میره روی ویبره

از ترس یه گوشه کز می کنم

به شجاعتت می نازم !

+ 85/11/07مهسا |

فاصله بین خطوط رو خط می زنم..

........................................

.........................

.............................

بر می گردم..

و سرنوشت رو از سر می نویسم.

+ 85/11/03مهسا |

آدم اینگونه است،

فقط چیزهایی را به دیگران منتقل می کند که خودش دوست دارد !

کریستیان بوبن

+ 85/11/01مهسا |

آرزوی آخرش اینست

یا بیا ، ای آنکه بالایی

یا ببین او را که پایین است !

+ 85/11/01مهسا |