تبليغاتX
خط فاصله
از دروغ به دروغ رسیدن، در دروغ گمشدن غوطه ور شدن و دیگری را سهیم دروغ خود کردن،دروغکی خبر ازدواج دادن آنمهم از سر دروغکی فکر و خیال را از سر خود یا کسی رد کردن،دروغکی فکر کردن و تصمیم گرفتن و بعد دیگران را علت دروغ خود عنوان کردن

همین را میخواستم بگویم. وقتی میدانی حقیقت انکار میشود دیگر لازم نیست چیزی را بپرسی چون جواب هرچه باشد یا باید پذیری و یا باید باز هم بپذیری.چاره ی دیگری نیست.

و ما همیشه می پذیریم.حقیقتم را بپذیر.

 

+ 86/03/30مهسا |

دارم منفجر میشم اما نباید از تو حرفی زد.

اینجا رو میخونی.

+ 86/03/30مهسا |

او خواست

دست به سرم کند

و من

دست به سر و دل به بر و غم به در شدم.

 

+ 86/03/29مهسا |

نمک گیرمان نکن مرد

ما نمک خورده ایم..

+ 86/03/29مهسا |

"می تراود مهتاب

می درخشد شبنم

نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک

غم این خفته ی چند

خواب در چشم ترم می شکند.."

و تمام ساعت دیشب به این شعر نیما خیره ، زل مانده بودم..

+ 86/03/27مهسا |

گفتم کاش جای اینهمه مهر و دوستی،کمی به فکر فردا و زندگی مان بودیم

گفت لازمه ی زندگی خوب دوستی ست،اگر همیشه اینگونه دوستان خوبی باشیم زندگی خوبی خواهیم داشت..

+ 86/03/27مهسا |

آهای اینجایی که ایستادی ته خط زندگیه

این خواهش نیست،دستوره:

 بیــــــــدار شو !

+ 86/03/26مهسا |

پاییز،

درب خانه مان

آشیانه کرده است

من ولی بهاری ام..

+ 86/03/26مهسا |

خدایا

به داده و نداده و گرفته ات شکر

که داده ات،نعمت است و نداده ات حکمت است و گرفته ات امتحان..

(اس ام اس ناشناس)

+ 86/03/23مهسا |

اینکه دو تا آدم هر جایی از دو ور دنیا درست یه زمان رو یه خط در حال یه کار باشن به نظرم حتی اگه جالب هم نباشه ارزش مطرح شدن توو این یه پست رو داره.

هر چند، میدونم مقدار ارزشی که برای من داره با ارزش آدم اونور ِ دنیاِ فرق داره.

+ 86/03/22مهسا |

میخوام سرمو از تنم جدا کنم،

سنـــــــــگیـنه خیلی خیلی سنگینه

 

+ 86/03/21مهسا |

همیشه بهانه ای هست برای شادی ِ آدمی

 تو نیز ،

خودِ بهانه ای.

+ 86/03/21مهسا |

 گرما خورده ام

گرما..

پیانوی دلتنگی را بنواز..

+ 86/03/19مهسا |

کاش میشد جای نوشتن

خواند..

 

+ 86/03/19مهسا |

دلت را به من بده

بابایی..

چسب خوبی خریده ام برایش

تضمین میکنم کار بدهد ، تا هروقت که تو بخواهی

اگر بخواهی..

بابایی

+ 86/03/18مهسا |

روزگار عوض شده

اینروزها انگار بچه هایند که از صدای خنده ی بزرگترها شاد می شوند، شادی میکنند، می رقصند..

آخر آنها ، دل مرده اند..

+ 86/03/18مهسا |

ما همیشه پنهانیم.

همیشه ، از همه ، با  همه ،

پنهانیم..

+ 86/03/18مهسا |

بابایی، به بویت قسم روز تولدت از همیشه شادترم اما..

خودت بگو بابایی

سفیدی موهایت را

چگونه جشن بگیرم ؟

+ 86/03/18مهسا |

موسم اندوه که می رسد ،  ماه بالای سرت را نگاه کن

من هم نگاه خواهم کرد..

+ 86/03/18مهسا |

دیگر اشکی نمانده برای ریختن ،یا غصه ای برای بازگو کردن یا که دردی برای کشیدن

می خندم به ریش زندگی

پوکیده ام..

+ 86/03/18مهسا |

از آنکس که رفته است برایم نگو، 

رد رفتنی ها را

دیگر نباید گرفت !

+ 86/03/18مهسا |

خطر یک لحظه رهایم نمی کند

خطر هم اگر رها کند

فکر لحظه هایش ولم نمی کند..

+ 86/03/17مهسا |

خدایا شکرت که در  این شب بارانی

بنده ات در تاریکی  زمین نمی خورد..

+ 86/03/15مهسا |

خوابم نمی برد.

تو را اما

خواب که نه ، دنیا برده است..

+ 86/03/15مهسا |

به ازای سکوتم و بلند نکردن صدایم و شمردن لحظه هایم جایزه می دهندم

و من ندانسته ردش می کنم !

 

+ 86/03/14مهسا |

بزرگتر ها حق دارند هرگونه انتقادی که دارند با هر بیان و در هر مکانی گوشزد کنند تا آویزه ی گوشِ از نظر آنها نشنیده ات کنی،تو اما حق نداری یادشان بندازی اشتباه میکنند خیلی جاها خیلی وقتها و در خیلی مکان ها..

بزرگترها دلشان کوچک است، می شکنند در خودشان و فردا، وقتی سر میز نهار با همکارانشان نشستند می گویند بچه های عصیان گر سرکشی داریم ما و همکارانشان در جواب که آری بچه های ما هم..

بزرگترها دل بزرگ و پری دارند برای انتقاد و البته دلی کوچک با ظرفیت کم برای شنیدن جواب

+ 86/03/14مهسا |

بو می آید

بویی نا آشنا

آشنا هم اگر بود،انکار کن،

تکرار کن برای خودت تا باورش کنی

 

بو می آید ، راست می گویم

 بویی غریب و نا آشنا..

+ 86/03/14مهسا |

وای بر بنده ای که به جا نیاوردت و پشت سر هم بخواندت ای وای ِ من ای داد خدا..

وای بر من ِ بی رمق

که خودت نام نهادی ام " بنده ی خدا"

+ 86/03/14مهسا |

حال برادرم را که می پرسد کس

یاد فحش خوار مادر ناموسی های راننده تاکسی ها می افتم ناخودآگاه

نا ـ

ـ خود

 آگاهـ  ـ  ـ  ـ

+ 86/03/14مهسا |

بغض سنگینی دارد دلم

آرام نمی شود حتی با یاد تو ، ای خـــــــــــــــــــــــــــدا..

+ 86/03/14مهسا |

رند می کنم دردهایم را،می نشینم و می شمارمشان

جمع که می بندم ، دردهای حساب شده زبان می گشایند جلو می آیند با یک عالمه سر و صدا..

- چرا یکبار حسابم کردی آخر چرا..

+ 86/03/14مهسا |

گریه ام می آید وقتی به غصه هایم می گویند مرهبا..

من مینویسم که رها شوم از اینهمه گذر ِ طوفان و باد

تو میخوانی و می نویسی آفرین بر تو با این دست به قلمت، مرهبا..

من می نویسم و می میرم پشت همین کلمه ها

ـ آن امام و این خدا گواه !

تو می خوانی و می خندی ای وای ِ بر تو و آن خدا..

+ 86/03/14مهسا |

بس نمیکنم این نوشتنی ها را وقتی بسم نمی کنند پیچ و خم این همه گذرهای سیاه

حسرت میخورم حسرت نخوردنی ها را

صدایم را می دانم ، کم کم می شنود آنکه آشناست با این زجه ها

روزها تعطیل شدند و  شادند بچه ها

مانده ایم دراین خانه ی راه راه سفید و سیاه ،

بی سرانجام و بی نتیجه ،

مانده ایم همینجا

من و خدام و ما..

+ 86/03/14مهسا |

تا می آیی فکرت را متمرکز یکی از غصه ها کنی آن یکی از سر هرچه که نمیدانیش کجا، بی اجازه وارد می شود و وادارمیکندت آنرا ببینی، تا می آیی متمرکز کنی حواس جمعت را ، پرتت می کند یک ور ِ دیگر

عجب حکایتی دارند این روزها کس نمی داند و

 و عجب آزگاری داریم ما بس خدا داند.

+ 86/03/14مهسا |

بی

قرار است دلم .

بی قرار ِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ ِ ِِ ِ بی قرار

+ 86/03/14مهسا |

از من نپرس که به کجا اگر برسم، تمام می کنم بازی با اعداد و کلمه هعایم را

از من نپرس که به کجا باید برسم از اینهمه نوشتن

یا در انتظار چه پاسخی می مانم وقتی جزء جزءکوچکی از همه ی اندوخته هایم را به زبان می آورم

از من نپرس دلکم

فقط ، در تمام این فصول ، با من باش

زرد ِ زرد اگر شدم ، سرخ و سبز یا سیاه سیاه

+ 86/03/14مهسا |

گاهی به حرمت همه ی آنچه که در راه بودن خود و دیگران کرده ایم،

باید بمانیم، نبریم و دل نکنیم..

گاهی به حرمت همه ی آنچه که در راه بودن خود و دیگران کرده ایم..

+ 86/03/14مهسا |

فرض کن ایستاده باشی و ناگهان زیر پایت خالی شود،و تو نمیتوانی حرکتی انجام دهی نه نمیتوانی

فرض کن یک جای مهمی از زندگیت در حال آغاز باشد و یک هو ببینی که زیر پایت خالی شده

زیر پایت خالی شده باشد و تو..

فرض نکن،من الان این جاهایم..

+ 86/03/14مهسا |

خوشی وقتی خوشی می شود

که به دل داغ دیده رو"  کنی

و به هر چه غصه و درد ، نارو

+ 86/03/14مهسا |

دلم هنوز یاد نگرفته فاش نکند بعضی دلبخواه هایش را

من ولی یادش می دهم

با حذف این پست ها..

+ 86/03/14مهسا |

قید روزهای سیاه  را باید بزنم

و بیشتر

به فکر رزهای رنگی باشم.

رز های رنگی باغچه ام.

آره.

+ 86/03/14مهسا |

بفرما

این خط و

این هم نشانمان

+ 86/03/13مهسا |

درباره ی آدمهای هرکدام به یک گونه ای معتاد،آنقدر حرف دارم برای نزدن که اگر بگویمشان،گفتنی هایم قهر میکنند میروند پی کارشان

بین گفته ها و نگفته ها ، مانده ام که بچسبم به کدامشان

 

+ 86/03/13مهسا |

روز تاریک است،بی نور و چراغ

شب هایم اما،

سرشار از خداست..

+ 86/03/12مهسا |

اینکه من اینجام،زنده و سلامت..

و تو..

و ما..

 اینا همه کار خداس..

کاریش نمیشه کرد

 

+ 86/03/10مهسا |

خراب کردن همیشه

آسان تر از ساختن است.

 

 و دل بریدن

بسی سهل تر است از

 دل دادن..

+ 86/03/10مهسا |

 زندگی،بیشتر از جنگیدن شجاعت میخواد.

و لازمه ی خوب جنگیدن،شجاع بودنه.

 

تو فکر میکنی آدم ِ زندگی هستی ؟

+ 86/03/10مهسا |

صدقه ی سرت

هر آنچه که لایقش نبودی و نثارت کردم.

درست شدنی نبودی تو ،

خراب ترت کردم..

 

+ 86/03/09مهسا |

دلم گرفته

ایوان نداریم که بدانجا پناه برم

هی پروین بیا به خواب شعرهایم..

+ 86/03/09مهسا |

دستانم را مشت میکنم تا نبیند کسی آنچه را که لابه لای انگستانم پنهان کرده ام.

دستانم را مشت می کنم و بی لحظه ای تردید، قفلش می زنم.

و کلیدش را،همین جا، لابه لای این خطوط در میان شما

جا می گذارم...

+ 86/03/08مهسا |